#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_216
-دمت گرم که لااقل تو بهم سیلی نزدی.
آروم بلند شدم کنار رخش نشستم.سرمو گذاشتم رو کمرش.آرامشی که بهم تزریق شده بود باعث شد به خواب برم.یه خواب با همه آرامش!
*****
مردی لب پرتگاه بود.زنی داشت اونو به جلو هدایت می کرد.عمارت بابا درست کنارش بود.با فکر اینکه باباست به سمتش دویدم.یک قدمیش بودم که پشت برگشت.صداش زدم:
-پرهام؟
با نگرانی گفت:
-دستمو بگیر.نذار بیفتم.
دستمو سمتش دراز کردم ولی تا مچ دستم قطع شده بود.خونی نمیومد فقط نبود.صدای خنده های زنی شنیده می ش..به سمتش برگشتم.عمه خانوم بود.پرهام رو هول می داد.
دوتا دستمو سمتش دراز کردم ولی نمی تونست بگیره.رسید لب پرتگاه.
-نـــــــــــــــــــــــه !
با حس وارد شدن روح به بدنم از خواب پریدم.عرق سردی رو پیشونیم نشست.سرد شده بودم.رخش بی قرار بود.گمونم ترسید.ایستادم و صورتشو نوازش کردم.دستام می لرزید.خدایا این چه خوابی بود دیدم؟قلبم به شدت می زد.نفس عمیقش کشیدم.
رخش آرومتر شده بود.ازش جدا شدم و به سمت آب رفتم.مشت مشت آب سرد بود که به صورتم می خورد و من هیچ سرمایی حس نمیکردم.دستم رو صورتم کشیدم تا از خیسیش کم کنم!
romangram.com | @romangram_com