#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_215
-خدایا پیش تو می شکنم اما پیش این آدما منو نشکون.نذار خم شدن پدر ومادرمو اینجوری ببینم.خدایا منو با آسیب به خونوادم امتحان نکن.اینجوری تنبیهم نکن!
قطره ی اشک دوم:
-خدایا!همه چی دست توئه.میگن برگ هم بدون اجازت زمین نمیفته.من سعی نکردم بشناسمت خودش گناه بزرگیه اما می دونم هستی.از روزایی که پیش رومه می ترسم.از آبروی پدرم می ترسم.از غرور پدرانه ای که می خوان بشکننش.
اشکامو پاک کردم و گفتم:
-من بدم وبه بدی خودم واقفم!خدایا تو که خوبی باهام خوب تاکن.تو می بینی و می بخشی،مردم نمی بینن و جار میزنن.خودت شاهدی من به هیچ مردی هیچ حس ویژه ای ندارم.من عارف و حسام رو مثل برادرام می دونم.برادرایی که هستن و بودنشون امیده.انصاف نیست آش نخورده و دهن سوخته!
آروم گفتم:
-اینهمه کینه و انتقام،انصاف نیست!
سرمو بردم زیر آب سردی که جاری بود.یه بار دو بار سه بار.آخرین بار چند ثانیه بیشتر نگه داشتم.تو ذهنم گفتم:
-بازم هرچی حکمتته!
وسرم رو بیرون آوردم.خالی شدم؛از هرچی حس نگرانی خالی شدم،از حرفای نگفته خالی شدم،از حرفایی که هیچکس نمی خواست بشنوه و خدا،خدا همیشه آماده بود واسه گوش دادن به حرفای صد من یه غاز من!خدا تنها شنونده ای که می دونم اگه باهاش حرف بزنم با توجه به صلاحم واسم کاری می کنه،نه صرفا بخاطر رضایت من!
خدا تنها شنونده ای که می دونم اگه باهاش حرف بزنم با توجه به صلاحم واسم کاری می کنه،نه صرفا بخاطر رضایت من!
چشامو بستم و نفسای عمیقی که پر از اکسیژن بود.نفسای که خونمو تازه می کرد.چقدر به این خلوت احتیاج داشتم.چقدر به این حرف زدن به این اشک ریختن محتاج بودم.با باد سردی که به صورتم خورد لبخندی رو لبم نشست.همه چی برام حس خدا می داد.انگار این باد دست نوازشگر خدا بود.با لبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com