#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_197
-تا چی ببینم و چی تعریف کنم؟
حرفاش سوز داشت.شاید خودش فکر می کرد نمی فهمم اما واسه منی که می دونستم سوز داشت.قلبم سوزشش رو احساس کرد.دستشو کنار زدم و رفتم تو اتاق مشترکمون.نفس عمیقی کشیدم.کاش می شد همه اون خاطراتو از ذهنشون بیرون کنم.کاش می شد!
سمت کمد لباسام رفتم.یه لباس پوشیده برداشتم نه برای وجود نامحرم،بخاطر جای زخمام دوست نداشتم تو ذوق بزنه.موقع عوض کردن لباسام نگاهی به جای زخما انداختم.هنوز کبود بودکبودیش کمتر بود اما کبود بود.
بعد از تعویض لباسا رفتم جلو آینه تا موهامو مرتب کنم.با دیدن کبودی زیر چشمم عجیب خورد تو ذوقم.دلم گرفت،خیلی!دوست داشتم با یه نفر بلند بلند حرف بزنم.دوست داشتم برم مخفی گاهم.دوست داشتم یه دل سیر با خدا حرف بزنم با صدای بلند.دلم خالی شدن می خواست.
با باز شدن در اتاق به سمتش برگشتم.پرهام بود هنوز اخم داشت.بهش بگم؟نه نمی خواد.خودمو مشغول مرتب کردن موهام کردم.از تو آینه می دیدمش.اما عمه خانوم گفت جزء قوانین خونست هیچکس بدون اطلاع پرهام خان جایی نمیره.اما من دوست ندارم از کسی اجازه بگیرم.چیزی ازت کم نمیشه که.می شه، غرورم کم می شه!آخه عزیز من غرور این خانواده سالهاست شکسته وقتی قدم گذاشتی واسه ترمیمش دیگه چه فرقی می کنه؟
یعنی برم بهش بگم؟اگه عصبی تر بشه چی؟بذار بشه تو بگو من دارم میرم بیرون.اینجوری اجازه هم نمی گیری فقط اطلاع میدی.از فکرم خنده ای رو لبم نشست که با نگاه پرهام تو آینه غافلگیر شد.خب مثل اینکه باید بگی الان.رفتم روبروی میزش وایسادم و گفتم:
-دارم میرم بیرون.
بی اینکه نگام کنه گفت:
-بیرون کجاست؟
-بیرون یعنی بیرون از این عمارت دیگه.
-منظورت تو حیاطه؟
با لبخند گفتم:
romangram.com | @romangram_com