#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_193


با بیخیالی گفت:

-بردمشون انباری.

با بیخیالی گفت:

-بردمشون انباری.

با تعجب پرسیدم:

-انباری؟چرا؟

به پرهام نگاه کرد، نگاهمو امتداد نگاهش گرفتم.پرهام مشغول بسته بندی یه سری وسایل بود.تو همون حالت پویا منو کشید پایین و تو گوشم گفت:

-بخاطر دوتا.یکی بابا که گفت اگه عکسای مامانو برداری میام اتاقت.یکی هم تو،بابا گفت یا این مامان یا اون مامان.

چشمام تا آخرین حد باز شده بود.به پرهام نگاه کردم.یعنی می خواد به پویا نزدیک شه؟لبخندی رو لبم نشست.می شه این حرکتش رو پای حسودی پدرانش گذاشت؟بله که می شه نیاز خانوم.کارت درسته!

با لبخند رفتم سمت پرهام و گفتم:

-کمک نمی خوای؟

بی روح نگام کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com