#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_186


با خوشحالی گفت:

-پس بلاخره بیخیال شدی؟

پوزخندی زدم و گفتم:

-من فقط می خوام هم قدم شه تا باهاش مبارزه کنم.

با تعجب بهم نگاه می کرد و من به فکر مبارزه برابری بودم که قراره باهاش شروع کنم.

*

نیاز

از طرز صحبت پویا با پدرش ناراحت شدم.نگاه پرهام نشون می داد اینا همش تقصیر منه.دلم درد می کرد.دلم نمی خواست حرف بزنم ولی مجبور بودم.

-پو...یا؟

سریع به سمتم برگشت.

-جونم مامانی؟

با شنیدن مامانی لبخندی رو لبم نشست و گفتم:

romangram.com | @romangram_com