#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_181


با تحکم گفتم:

-می بریمش خونه.تو هم میای.اونجا ازش مراقبت کن،اینجا نه!

-دیوونه شدی؟

-هر وسیله ای لازم داشتی بگو برات بیارن.می بریمش عمارت!

سمت در رفتم که دستمو گرفت و با عصبانیت گقت:

-پرهام...

نذاشتم حرفشو ادامه بده و فریاد زدم:

-همین که من گفتم.

خواستم برم که ایستادم و آروم بهش گفتم:

-اگه خوب شدنش واست مهمه باید قبول کنی.

شوکه شد.بی توجه به حالتش از اتاق زدم بیرون.خودمم نمی دونم می خوام چیکار کنم فقط فعلا نباید با حسام روبرو شه.

همه چی سریع جور شد.عارف می دونست از حرفم برنمی گردم.اوردیمش خونه به چه مشقت بماند. اتاق مابین اتاق من و پویا رو واسش درنظر گرفتیم.سه روزه می گذره.پویا از کنار نیاز جم نخورده.می ره باهاش حرف می زنه و گریه می کنه.اون شب که آوردیمش خونه بهوش اومد.

romangram.com | @romangram_com