#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_171
سری تکون داد و گفت:
-با یه بچه ی نیم وجبی منو سر کار می ذارن.
با گفتن بچه نیم وجبی دنبال پویا گشتم پشت پرستو قایم شده بود با ترس به من نگاه می کرد.با سر بهش اشاره دادم بیاد پیشم.خودشو جمع کرد.دستمو سمتش دراز کردمو گفتم:
-بیا اینجاکاریت ندارم!
پویا آروم با ترس قدم برمی داشت خدا رو شکر صورتش که کبود نبود.می خواستم بغلش کنم اما ترس تو نگاهش منصرفم کرد.از قدیم گفتن حرف راست رو باید از بچه شنید.آروم ازش پرسیدم:
-جریان چیه؟
بغض کرد.اشک از چشماش می ریخت پایین.برگشت و به پشت سرش چشم دوخت نگاهشو که دنبال کردم رسیدم به نیاز.اخمام رفت توهم.با اخم گفتم:
-پویا ازت سوال پرسیدم.
آروم اومد جلو با همون اشکا کنار گوشم گفت:
-بابایی مامان اصن حالش خوب نیست.
تعجب کردم.نه بخاطر بابایی گفتنش ،اصن !کلمه بعدیش همه کلمه های دیگش رو حذف کرد.مامان؟نگاه پر تعجبم رو به نیاز انداختم ،لبخند می زد.اخمام بیشتر تو هم رفت.
-عمه می گین قضیه چیه؟
romangram.com | @romangram_com