#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_166
-ولم کن!
از حیاط بود پنجره اتاقمو باز کردم.از چیزی که می دیدم دهنم باز موند.نگاهی به تخت انداختم تا مطمئن شم اونی که بیرون می بینمش نیازه.تخت مرتب بود.با تعجب به بیرون خیره شدم.نیاز پویا رو تو بغلش گرفته بود و قلقلکش می داد پویا هم بلند بلند می خندید و داد می زد.
خیلی وقت بود صدای خنده های پویا رو نشنیدم..پنجره رو بستم که منو نبینن ولی داشتم با لذت به خنده های پویا گوش می دادم.با صدای اسب توجهم به بیرون جلب شد.اسب نیاز بود، یکی از نگهبانا واسش آورده بود.کنجکاو نگاه کردم.یعنی باز می خواست در بره؟
پویا رو که پشتش قایم شده بود آروم آوردش جلو، بعد انگار به اسبه یه چیزی گفت که اسب سرشو خم کرد.آروم دست پویا رو گرفت و گذاشت رو سر اسب.پویا از ترس چشماشو محکم بسته بود.آروم دست پویا رو نوازش گرانه رو سر اسب کشید.پویا چشماشو باز کرد و لبخندی رو لبش اومد آروم اسب رو نوازش می کرد و می خندید.
محو خنده پویا شدم.آخ چقد دلم واسه خنده هاش تنگ شده بود.با صدای در اتاق به خودم اومد.
-پرهام خان؟
صدای عمه بود.می دونستم می خواد چی بگه؟!رفتم سمت در و بازش کردم:
-جانم عمه؟
-می شنوی؟
-بله می شنوم.چیکار کنم؟
اخمی کرد و گفت:
-کاری که همیشه می کردی!
romangram.com | @romangram_com