#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_140


-آخه خنگ خدا به نظرت با این در رفتنت اعتماد می کنه در رو باز بذاره؟

سنجاق قفلی که کنار لباسم وصل بود به لطف مامان که همش میگ فت این تو رو از اجنه دور می کنه رو برداشتم و طبق روشی که دزد خونمون حسام بهم یاد داده بود در رو باز کردم:

-هنوز خیلی مونده منو بشناسی پری.

آروم سرمو آوردم بیرون و اطرافو دید زدم.خدا رو شکر کسی نبود.آروم اومدم بیرون همین که در رو بستم یه صدایی تو راهرو پیچید:

-تو چجوری اومدی بیرون؟

به سمت راست برگشتم.اووه این راهرو چقد طولانیه.8 تا اتاق اینور 8 تا اتاق اونور یه در هم مستقیم انتهای راهرو بود که پرهام جلوش وایساده بود و با تعجب قاطی با عصبانیت نگام می کرد.تا دیدمش خندیدم و پا به فرار گذاشتم.درست مثل بچه ها!

پله ها رو دو تا یکی می رفتیم،به پایین پله رسیدم که دیدم پویا هست اما پرستو نیست.پویا انگار فهمید قضیه چیه.تند دوید سمتم و منو برد زیر پله ها.با تعجب گفتم:

-پویا...

دست کوچولوشو جلو دهنم گذاشت و آروم گفت :

-هیس!

با تعجب نگاش می کردم.صدای قدمای محکمی که از پله ها می اومد نشون دهنده عصبانیت پرهام بود.همین که صداها قطع شد،گوشای پویا هم تیز شد.

-نازگل ؟نازگل؟

romangram.com | @romangram_com