#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_101


-اصلا بیا یه کاری کنیم.من و پرستو از این عمارت می ریم به عمارت مجاور.بذار نقش مارو نبینه..

-این همون پیشنهادی بود که خودم می خواستم بهتون بگم.

-ولی باید بسپریش دست من!

-عمه باشه چشم،ولی فقط دو هفته!

عمه لبخندی زد و گفت:

-قربون برادر زادم برم.

این اتفاقات اون چیزی نبود که می خواستم؛قتل رزا ،مرگ بابا،زجرای عمه،همه و همه باعث می شد تو این نقشه همکاری کنم با عمه.نمی خواستم بلایی سر پویا و پرستو بیاد.نمی دونم من کیم؟جلو عمه تظاهر می کنم طرفشم و جلو بقیه تظاهر می کنم ضد بهادر خانم.

من باید با نیاز چیکار کنم؟دلم نمی خواد از اون انتقام اشتباهاته پدرشو بگیرم ولی دلم می خواد دمشو بچینم.خیلی پرروئه.منم که بی اعصاب حداقل با هدف خودم عمه فکر می کنه دارم تو انتقام کمکش می کنم.اینجوری وجدان خودم راحت تره!

گوشی رو برداشتم. بعد از یه بوق:

-بله ارباب؟

-کجایی؟

-روستام.

romangram.com | @romangram_com