#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_71


پریدم رومبل درازکشیدم بچه ها یکیتون شام درست کنه من میخام بخابم

دیگه واینسادم ببینم چی میگن خابیدم

پاشدم ازمبل هواتاریک شده بود

دیدم بچه ها نیستن وای اگه بدون من رفته باشن جایی میکشمشون

رفتم بالا دراتاق وبازکردم دیدم مریم خابیده رو تخت فاطی هم پایین تخت خابیده بود ساعتو نگاه کردم (هشت بود)

معلومه خیلی خابیدن

یه مانتو پوشیدم یه شال هم سرکردم میخاستم برم بیرون

اول رفتم تو آشپزخونه یه پارچ آب برداشتم رفتم بالا تواتاق بالاسرشون وایسادم خیلی راحت روشون خالی کردم هردو یهو پریدن رفتن توشک بعد چنددقیقه

وقتی فهمیدن چیشده

مریم: میکشمت

فاطی :من میدونم وتو

الفرار

من بدوایناهم دنبالم

تندپریدم بیرون

مریم:بگیرمت کشتمت وایسا

همینجورمیدویدم دیدم آرتا وایساده داره مارو باتعجب نگاه میکنه دویدم پشت آرتا

آرتی کمک کن میخان منو بخورن

یه لحظه دیدم آرتا به یه چی نگاه کرد سرشو انداخت پایین نگاه کردم دیدم به به مریم و فاطی بدون روسری

فاطی یه آستین کوتاه با شلوارک مریم یه تاپ با شلوار

خودشون حواسشون نبود

پس همونو بگو آرتا با تعجب نگاه میکرد خداروشکر من پوشیده بودما

شروع کردم سرفه کردن هرچی اشاره میکردم اینام انقد خنگن نمیفهمن که

مریم:چرا اشاره میکنی خودتو کج میکنی تینا

دیدم نمیفهمن بلند گفتم :چقد خنگین سروضعتونونگاه کنین

مری و فاطی خودشونو نگاه کردن چنان جیغی کشیدن دویدنو رفتن منم دستمو گذاشتم روگوشم

آقا آرتا ببخشین تروخدا

آرتا:نه بابا خواهش میکنم اتفاقا خوبه با کسایی آشناشدم که عین خودممم اگه غریبگی نکنین حل میشه

من سرمو انداختم پایین نشستم روزمین

از زبان تیام :

خسته از دراومدم خونه تینا حتی نگامم نمیکنه دلش خیلی شکسته

منی ک ادعا میکردم عاشق خواهرمم اما دلشو شکستم

کاش اون روز چیزی نمیگفتم بهش

مامان بابا رفته بودن بیرون ستاره هم بالا بود

رفتم پیشش و گفتم: عشق من خوبه

ستاره لبخندی زد و خندید ک چال گونش معلوم شد

romangram.com | @romangraam