#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_297


تینا:نمیدونم فاطی این روزا همش توفکرشم چرا زندگیش اینجورشد

فاطی:هی خواهر من میام اونجا دوتایی باهم بریم بالا باهاش حرف بزنیم

تینا:باشه

فاطی:پس من برم حاظرشم فعلا خداحافظ

تینا:خداحافظ

....فاطی همش میگفت به مریم بگیم ازپروشگاه بچه بیارن اما من نمیذاشتم اخه میترسیدم ناراحت بشه دیگه واقعا نمیدونم چیکارکنم

بعدنیم ساعت صدای زنگ در اومد فهمیدم فاطی اومده رفتم سمت آیفون و دروبازکردم که فاطی اومد تو میلاد هم تو بغلش بود روبوسی کردیم و

بچه رو ازش گرفتم آرادتا صدامونو شنید دوید پیشمون خیلی میلادو دوست داشت.

منم یه چادرسرم کردم ومیلادسپردیم به آریا و رفتیم بالا زنگ درو زدیم بعد دودقیقه دربازشد طبق معمول هروقت میومدیم دروبازمیکردبعدش میرفت تواتاقش به دیوارزل میزد خواهرم دیوونه شده بود

خداکنه راضی بشه با حرفامون تا یکم حالش بهتربشه هروقت میبینیمش اعصابمون بهم میریزه بالاخره خواهرمونه نمیتونیم بیخیال بشیم که

رفتیم سمت اتاقش و دروبازکردیم یه

سلام بهش کردیم و نشستیم روتختش اونم اصلا جوابمونو نداد که فاطی شروع کردحرف زدن:

فاطی:چیه زانوی غم بغل گرفتی دیوونه شدی بسه دیگه به فکرسهیل باش خودتو زندونی کردی که چی بابا بچه میخای فکرکن.یه راهی هست علم پیشرفت کرده به جای اینکه به دیوارزل بزنی به زندگیت فکرکن

من روبروی مریم نشستم وگفتم:خواهری به خودت بیا ببین ما به راهی پیداکردیم که میتونی بچه داشته باشی.همونی که آرزشو داشتی باسهیل حرف زدیم اون مشکل نداره میگه هرچی مریم بگه

دیدم این همه حرف زدیم هیچی نمیگه روبهش باعصبانیت گفتم:گوش میدی چی میگم اگه داری گوش میدی یااون زبونتو تکون بده و حرف بزن یا سرتوتکون بده بفهمیم این همه حرف زدیم الکی نبوده

..بالاخره یه سرتکون دادومنم خیالم راحت شد

فاطی:ببین شماهامیتونین برین پرورشگاه بچه بیارین تازه ثوابم داره غصه خوردن نداره که خیلیا تودنیا هستن که این مشکل ودارن اما نا امید نمیشن یا میرن درمان میکنن یا ازپرورشگاه بچه میارن خواهری زندگیتو داری خراب میکنی بخاطر چیزی که میشه حلش کرد سهیل دوستت داره اصلا دیدیش میدونی چه حالیه

تینا:

انقد حرف زدیم‌که دهنمون کف کرده بود با حرفامون بالاخره مریم زد زیرگریه خوب بود گریه میکرد چون سبک میشد آخه همش میرفت توخودش وزل میزد به دیوار خب این باعث میشد دیوونه بشه

تینا:مریم ببین امشب خوشگل کن سهیل اومد باهاش حرف بزن نه با گریه و عصبانیت با آرامش پاشو عشقم یکم به خودت برس شبیه جن شدی این چه قیافه ای آخه

باحرفم مریم یه لبخند کوچک زد که خیلی خوشحال شدیم

مریم و راضی کردیم تا بلندشه به خودش برسه ماهم اومدیم پایین تا کاراشو بکنه

بعدا فهمیدیم که بالاخره مریم با سهیل حرف زد وقرارشد ازپرورشگاه بچه بیارن و رفتن که بچه ببینن که یه دخترخوشگل انتخاب کردن عکسشو بهمون نشون دادن و حالاباید کارای اداریش رو انجام بدن که تا همچی تموم شه ولی مریم خیلی عجله داشت میگفت تو دوسه روز باید کاربچه درست بشه وما بیاریمش خونه هرچی میگفتن نمیشه طول میکشه قبول نمیکرد که

منم ازاین که خبرخوش شنیده بودم ودیدم مریم حالش بهترشده خوشحال شدم وقرارشد یه مهمونی بگیرم و همه رو دعوت کنم خونمون

بالاخره اون روز رسید وهمه خونمون جمع شده بودن فقط مریم اینا نیومده بودن که بهشون زنگ زدم گفتن توراهیم میایم فقط موندم اینا که طبقه بالاهستن پس چجور توراه موندن یعنی انقد راهشون دوره فکرکنم تو ترافیک موندن خخخ

یه ربع گذشته بود وما منتظرشون بودیم‌که بیان بالاخره صدای زنگ در اومد ازآیفون نگاه کردم دیدم سهیله ولی خبری ازمریم نبود یعنی چی ای بابا دروکه زدم اومد تو من حواسم به میلاد بود داشتم نازش میکردم که دیدم همه با تعجب به درنگاه میکنن

برگشتم به همون قسمت نگاه کردم دیدم مریم و سهیل کنارهم بودن و یه بچه که خیلی آشنا بود بغل مریم بودبعدچندقیقه فهمیدم که این بچه همون دختریه که مریم عکسشو نشون داده بود بهمون فقط اینجا چیکارمیکرد اخه حالا حالا ها کارداشت تا بچه رو‌بگیرن ازفکراومدم بیرون دیدم هنوزسرپاوایسادن با یه ببخشید بهشون تعارف کردم که بشینن

ازدست این مریم آخه فهمیدیم که پشت درقایم شده بودکه ما نبینیمش

براشون چایی آوردم و دیگه طاقت نیاوردم وروبه مریم گفتم :نمیگی چیشده همه منتظریما

مریم:هیچی قرارشد امروزپیشمون باشه وبعدشم کاراش چیزی نمونده تموم بشه تا چندروز دیگه میاد پیشمون برای همیشه

تینا:اسمشو میخاین چی بزارین

مریم:سوگند

تینا:آخ قربونش بره خاله چه اسم قشنگی

همه خوشحال شدیم و بهشون تبریک گفتیم حالم خیلی خوب بود وقتی میدم دوتا دوستم هنوزم کنارمنن و خوشبختن این همیشه آرزوم بود

چشمم افتاد به مردزندگیم اونم به چشمام نگاه میکرد خیلی خوشبخت بودم ازاین که دارمش این پسرمنم که همش دورسوگند بود فکرکنم اخر عروس خودمه وهممون منتظربودیم تا نی نی منم دخترخوشگلم بدنیا بیاد و قرارشد اسمشو بذاریم تارا

romangram.com | @romangraam