#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_287


آریا همش بهم زنگ میزد اما حوصلشو نداشتم که جواب بدم واقعا خسته شده بودم همه میگن توبچه ای واینا اما نمیدونن چه سختی کشیدم این چندوقت به اندازه بیست سال پیرشدم خودمو که توآیینه نگاه میکردم وحشت میکردم

یعنی این منم که انقد داغون شدم چیکارکردم باخودم

ای کاش رضا نمیرفت ای کاش هیچ وقت آریا برنمیگشت اما اینا همه اتفاق افتاده بود هی دیگه ای کاشی وجودنداره

خدایا چی میشدزمان برمیگشت به عقب

اینقد این چندوقت توفکربودم وهمش به کارام وهمچی فکرمیکردم که دیگه دیوونه شده بودم

اعصاب مامان اینا روهم خوردکرده بودم ازفکراومدم بیرون به سمت پایین رفتم میخاستم خودمو خوب نشون بدم که حداقل مامان اینا ناراحت نباشن خیرسرم مهمونمن

مامان اینا وقتی منو دیدن تعجب کردن رفتم توآشپزخونه شیرآبو بازکردم سرمو خم کردم زیرشیروآب خوردم یهو باصدایی که شنیدم ترسیدم تا اومدم سرمو بیارم بالا که سرم خورد به شیرآب دستمو روسرم گذاشتم وبرگشتم دیدم با عصبانیت نگام میکنه وبااخم گفت:صددفعه نگفتم اینجوری آب نخور مگه بچه ای

وای مامان چرااینجوری صدام کردی ترسیدم باباسرم دردگرفت

مامان:حقته چقد بگم بهت مثلا بچه داری ولی کارات مثل بچه ها میمونه

مامان حرفشوکه زد بعدش رفت

آخ مامان همیشه ازاینجور کارا بدش میومد منم همش یادم میرفت بعداین همه ناراحتی یکم خندیدم

دریخچالو بازکردم سرمو کردم توش مثل همیشه آخه هی دلم یه چیزی میخاست اما نمیدونستم چیه ازترس اینکه مامان دوباره بیادغربزنه سریع دریخچال وبستم ورفتم کنارشون که گوشیم زنگ خوردبازم آریا بود خسته شده بودم ازبس انقد زنگ زده بود تماسو زدم وازرومبل بلندشدم وگوشیودم گوشم گذاشتم وگفتم:چیه

آریا:چراجوابمونمیدی

خودت خواستی دیگه بهم زنگ نزن

آریا:تونامزدمنی هرچقدربخام بهت زنگ میزنم چون دوستت دارم

منم جواب نمیدم خداحافظ

آریا:صبرکن تینا بخدا من نمیدونستم مامان داره چیکارمیکنه رفتم خونه ازش پرسیدم گفت اومده پیش تومن نمیزارم توروازم بگیرن.+فعلا مامانت داره اینکارومیکنه

آریا: من نمیزارم بهش گفتم اگه یبار دیگه ازاینکارابکنن منودیگه نمیبینن من دیگه اون آدم قبل نیستم که بزارم هرکاری که دلشون خاست بکنن

من فقط میدونم نمیتونم کناربیام با این موضوع خداحافظ

حواسم نبود که این همه مدت پیش مامان اینا داشتم حرف میزدم و همه حرفموشنیدن برگشتم سمتشون دیدم چندتا چشم دارن نگام میکنن تا بفهمنن چیشده که منم با گفتن چیزی نیست سریع رفتم تواتاقم.

ازپنجره بیرونو نگاه کردم هواتاریک شده بود

زیرلب گفتم:شب هر چقدر هم

که سیاه باشد

تنهایی ام را نمی پوشاند.

دلتنگی

از گوشه هایش بیرون می زند.

ازوقتی که بلندشده بودم یه حس خیلی بدی داشتم دلم مثل سیروسرکه میجوشید

نمیدونم چرا همش دعامیکردم که هیچ اتفاقی نیافته.

مامان اینا رفته بودن خونه خودشون هرچی اسرارکردم که بمونن قبول نکردن

ای کاش میموندن حداقل تنها نبودم وفکروخیال نمیکردم

الان که تنها بودم همش توفکربودم

آراد تو اتاقش بازی میکرد منم سرگرم غذا درست کردن بودم

صدای زنگ گوشیم اومد ازروی میز برداشتمش به صفحه گوشیم نگاه کردم تعجب کرده بودم چرا دوباره زنگ زده بازچیکارم داره چرا دست ازسرم برنمیداره آخه من مگه مقصرم تماسو زدم وگفتم:بله

مامان آریا:گوش کن ببین چی میگم اگه بلایی سرپسرم بیاد من میدونم باتو فکرکردی میزارم پسرمو ازم بگیری

تااومدم حرف بزنم گوشیو قطع کرد

romangram.com | @romangraam