#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_282


آرتا:هرکار کردم خوب کردم دستم دردنکنه یبار دیگه پاشو بزاره اینجا مطئمنن نمیزارم سالم بمونه جنازشو میفرستم برای خانواداش

توغلط میکنی

آرتا با چشمای درشت شده برگشت سمتم وگفت:توبخاطر اون عوضی به من فش میدی یادت رفته کاراشو

نه یادم نرفته ولی قرارنیست توبی ادبی کنی

آرتا:چرا یادت رفته فقط منو مسخره کردی

ببین آرتا من دوسش دارم

آرتا:چی گفتی

من دوسش دارم من بهش گفتم بیاد باتوحرف بزنه

آرتا:توبیخود کردی سرخودهرکاری دلت میخاد میکنی همون آدمای دزد بهت یادندادن اینکارارونباید بکنی اگه پدرومادر بالاسرت بود اینکارارونمیکردی

...حرفایی که قبلش بهم زده بود دربرابر اینایی که الان گفته بود هیچ بود یعنی داغونم کرد

رفتم نزدیکش توچشماش نگاه کردم بغض کرده بودم تاحالا کسی اینجورباهام بدحرف نزده بود

دستامو بالاآوردم و محکم کوبیدم توصورتش

با دادوگریه گفتم:همون خانواده ای که داری بهشون توهین میکنی اگه نبودن من اینجا نبودم همونایی که داری درموردشون زرمیزنی هنوزم خانواده منن همه کاربرام کردن شماها چیکارکردین کجا بودین اجازه بهت نمیدم بهشون توهین کنی منم میتونم ازاین حرفا بهت بزنم اما بیشعورنیستم وبی احترامی نمیکنم

...بدون اینکه بزارم حرفی بزنه ازخونه زدم بیرون ازقیافش مشخص بود که ازحرفش پشیمون شده اما چه فایده آدم قبل اینکه میخاد حرف بزنه باید فکرکنه ببینه چی میخاد بگه نه اینکه هرچی دلش خاست به زبونش بیاره بعدم پشیمون بشه

انقد اعصابم خوردبود اصلا حواسم نبودکه آراد توخونه نبوده پس کجابود بچم

گوشیمو برداشتم وشماره مامانو گرفتم بعد دوبوق صدای مامانو شنیدم

_سلام جانم دخترم

سلام مامان اومدم خونه نبودین آرادکجاست

_عه چه زودکارت تموم شدمادرآرادو آوردم پارک نگران نباش

باشه مامان پس من میرم خونه زنگ بزنین میام دنبالش ببخشید آراداذییتتون کردا

_نه مادر بروخدابه همرات

سوارماشین شدم وروندم تاخونه به این فکرکردم که آدم توچه موقع هایی میشناسه طرفشو

چندروزی از دعوای آرتا با آریا گذشته بود که مامان آریا زنگ زده بودخونمون برای خواستگاری امروز قراربودبیان خیلی استرس داشتم

همش جلوی آیینه به خودم نگاه میکردم صدتا لباس عوض کردم میخاستم خوب باشم تامامان آریا ازم خوشش بیاد آرتا ازوقتی فهمیده بود که آریا قراره بیاد عصبانی شدوازخونه زدبیرون

هرچی بهش زنگ میزدم جواب نمیداد.

من نمیخاستم بهش زنگ بزنم چون اون روز بخاطر حرفاش خیلی ناراحت شدم وتاالان اصلا باهاش حرف نزدم الانم بخاطر مامان زنگ زدم چون همش میگفت:برادر بزرگترته نباشه خوب نیست وازاین حرفا

منم دیدم آرتا جوابموندادبهش پیام دادم وگفتم:من نمیخاستم بهت زنگ بزنم مامان نگرانت بود وگفت بهت بگم که بیای همین.

ازوقتی آریا میخاست بیاد همه باهام قهربودن فاطی،مریم ،آرتا،اینجور موقع ها آدم دوست داره دوستاش که مثل خواهرمیمونن کنارش باشن هی

مامان همون موقع که مامان آریا زنگ میزنه بعدش به مامانم(همون که بزرگ کرده) زنگ میزنه وبهشون میگه که بیان حالا نمیدونم اومدن یا نه

من خونه خودم بودم و قرارشدهروقت حاظرشدم برم خونه ی مامان

خیلی استرس داشتم همش میترسیدم اشتباه کرده باشم

هی میشستم روتخت وهی بلندمیشدم کلافه شده بودم نمیدوستم چیکارکنم

یه شومیزخوشگل پوشیدم خودم دوسش داشتم ولی میترسیدم اونا دوست نداشته باشن

وقتی کارم تموم شد یه مانتو روشومیزم پوشیدم ولباسای آرادو تنش کردم و ازخونه زدیم بیرون

سوارماشین شدیم وراه افتادم زودرسیدیم جلوی خونشون ماشینوپارک کردم زنگ دروفشار دادم که دربازشد تا پامو گذاشتم تو همه شروع کردن دست زدن وکل کشیدن

romangram.com | @romangraam