#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_278


آریا انقد نزدیکم شده بود که اگه یکی ازاینجا ردمیشد مارومیدید فکرمیکرد ما داریم کاری میکنیم

بروکنارمیخام برم

آریا:باشه فقط به حرفام فکرکن یباردیگه فرصت بده بهم من دیگه ولت نمیکنم مجبورشدم یباراینکاروکردم والان پشیمونم

بروکنارگفتم

تارفت کناردویدم سمت ماشین دروبازکردم استارت زدم وراه افتادم یکم که دورشدم وایسادم وسرموروفرمون گذاشتم وزدم زیرگریه واقعا مونده بودم چیکارکنم نمیتونستم خودمو گول بزنم و الکی بگم که فراموشش کردم من هنوزم دوسش داشتم وقتی حرف میزد قلبم تندتندمیزد اما نمیتونستم قبولش کنم هم اینکه ازکجا معلوم دوباره ولم نکنه وهم بخاطرآرادنمیتونستم

حوصله نداشتم برم خونه مامان هواخیلی تاریک شده بودگوشیمو که نگاه کردم مامان چندبارزنگ زده بود حتما تاالان نگران شدن پیامی که داده بودروبازش کردم:تینا آرادخوابیده امشب بیا اینجا

جوابشو دادم وگفتم: مامانی مواظب آرادباش من امشب نمیام اونجا فرداشب میام دنبالش

...من الان به یکی نیازداشتم تا باهاش حرف بزنم

رفتم توپیاما شروع کردم به نوشتن پیام برای فاطمه:سلام خل وچل اصلا حالم خوب نیست اگه میتونین بامریم بیاین خونمون باهم حرف بزنیم.

میدونستم میان چون هروقت حالم بدبودکافی بودبهشون بگم یا اگه خودشون میفهمیدن حالم بده سریع خودشونو میرسوندن حتی اگه شب باشه براشون فرقی نمیکرد میشناختمشون رفتم خونه یکم بهم ریخته بودسریع همجا رومرتب کردم

نشستم رومبل وبه فکر فرورفتم که زنگ دربه صدا دراومد دکمه آیفونو زدم خداروشکر درستش کرده بودم وگرنه تواین هوای سردکی حال داشت بره دروباز کنه

منتظربودم که بیان تو

بچه ها اومدن داخل همدیگرو بغل کردیم ونشستیم مثل همیشه فضولیشون گل کرده بود ازقیافشون مشخص بود که طاقت نداشتن و منتظربودن تا حرف بزنم بگم چراحالم بده ازبس فضولن خواهرای من

که فاطی گفت:عه چراحرف نمیزنی بگوچرا حالت بده

بچه ها آریا ولم نمیکنه نمیدونم چیکارکنم

مریم:مگه دست خودشه که ولت نمیکنه ازش شکایت کن وقتی اینکاروکنی پشیمون میشه ازمزاحم شدن

فاطمه:مریم راست میگه اون یبار داغونت کرده الانم اومده عذابت بده وبعدش بره

نمیدونم

مریم:این همه حرف زدیم که توبگی نمیدونم پس توخودت دوست داری که مزاحمت میشه

نه خسته شدم

فاطمه:پس اونکاریو که میگیم بکن

..زیرلب باخودم گفتم:آخه دلم نمیاد

فکرکردم نمیشنون اما شنیده بودن

فاطمه:یعنی چی دلت نمیاد نکنه تو..

جوابی ندادم که مریم باعصبانیت گفت:یعنی هنوزم تو دوستش داری وای خدا توچقدرساده ای خواهرمن این همه اذییت کرد بازم دوستش داری توکه میخایش وجواب مثبت میخای بهش بدی پس چرا زنگ زدی به ما

فاطمه:مریم آروم تر تینا میفهمی داری چیکارمیکنی

..روبه جفتشون گفتم: بچه ها من نگفتم میخام جواب مثبت بدم فقط میگم فراموشش نکردم یعنی فکرمیکردم که کردم چون بارضا بودم اون باکاراش سعی میکرد که من به آریا فکرنکنم موفق ام بود اما وقتی دیدمش قلبم تندزد همش بهش فکرمیکردم و وقتی تنها میشدم میزدم زیرگریه اما نمیدونم چیکارکنم ازاونورمیترسم بهش بگم آره بعدبه قول شماها بخاددوباره داغونم کنه بهش نه گفتم اما اون قبول نکردوازم فرصت خواست الان موندم بخداگیجم

مریم:ببین من حرفمو زدم دیگه هیچی نمیگم چون نمیخام بعدا پشیمون بشی وبگی شماها گفتین پس دیگه دخالت نمیکنم

..بهشون حق میدادم میترسیدن بحث وعوض کردم تاصبح بیداربودیم وحرف میزدیم خدایی هروقت میان کنارم حالم خوب میشه

صبح بود بچه ها رفتن خونه منم رفتم سرکار

نشسته بودم پشت میز که گوشیم زنگ خورد مامان بود تماسو زدم وگفتم:سلام جانم

مامان:سلام دخترم آراد ازوقتی بیدارشده داره بهونه میگیره منم گفتم بهت زنگ بزنم تاباهاش حرف بزن

باشه مامان جان گوشیو بده بهش

...یکم بعدصدای قشنگشو شنیدم که گفت:سلام مامان

سلام پسرقشنگم

romangram.com | @romangraam