#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_270


...بدون اینکه بزارم حرفی بزنه به سمت دررفتم و درو به آرومی بازکردم اومدم برم بیرون که با حرفی که زد همونجا وایسادم وبرگشتم سمتش

رضا:من دیگه موندنی نیستم دارم میمیرم حالا که فهمیدی برو

زیرلب باخودم گفتم:پس فهمیده بودمریضیشو اما چجوری

رفتم کنارش نشستم وگفتم:چجوری فهمیدی

رضا سرشو انداخت پایین وگفت:داشتم صبح میرفتم سرکار توخواب بودی کیفت افتاده بود زمین همه ی وسیله هات ریخته بود بیرون اومدم جمعشون کنم

که برگه آزمایشو دیدم رفتم پیش دکتر نشون دادم بهم گفت :که چمه

گفت که سرطان دارم ومیمیرم

توافقی ازهم طلاق میگیریم توام بروبه زندگیت برس

روبهش کردم وگفتم:من هیچ جا نمیرم توخوب میشی دکترا برای خودشون یه چیز میگن فردا میریم دکتر باید درمانتو شروع کنی

رضا روکرد بهم وآروم گفت: چی میگی تینا دکتر گفته که هیچ کاریش نمیشه کرد اونوقت تومیگی درمان

وقتی حرفش تموم شد گفتم:هیس همین که من میگم الانم بگیر بخاب یکم استراحت کن تا فردا باهم بریم

بعد اینکه حرفم تموم شد بدون اینکه بزارم چیزی بگه ازاتاق اومدم بیرون ورفتم نشستم رومبل گوشیمو برداشتم ونتمو روشن کردم.

رفتم توتلگرام دیدم توگروه فاطی پیام داده وگفته:

فاطی:بچه ها استرس دارم نمیدونم چیکارکنم نمیدونم چی بپوشم هرچی میپوشم خوشم نمیاد ای کاش بیاین کمکم

منم جوابشودادم وگفتم:استرس نداشته باش مگه چیشده یه نفس عمیق بکش وآب بخوربعدش کاراتو بکن من اگه کارنداشتم میومدم انشالله خوشبخت بشی

پیامو که فرستادم نتو خاموش کردم وگوشیمو گذاشتم رومیز

راستش حوصله نداشتم برم اونجا نمیخام با قیافم که مطمئنا مشخص بود که حالم خوب نیست روزاوناروهم خراب کنم

ازموقعی که رضا مریضیشو فهمیده بود چندروزی گذشته بودو من هرروزمو باترس میگذروندم فردای اون شب رفتیم بیمارستان که دکترحرف اون دفعه روزد چندجای دیگه هم رفتیم ولی هیچی به هیچی

هرشب ازخواب بلندمیشدم به رضا نگاه میکردم خیلی میترسیدم

امشب برای شام قرمه سبزی درست کردم آخه رضا خیلی دوست داره

ازوقتی رضا ازسرکار اومده بود یه جوری بود خیلی خوشحال بود فک کنم باخودش کناراومده همش شوخی میکرد باهام با آراد بازی میکرد میخندید اصلا عوض شده بود برام عجیب بود آخه این چندوقت یک روز خوش نداشتیم خیلی خوشحال بودم که الان اینجور میدیدمش

رضا رفت دست وصورتشو بشوره منم داشتم میزو میچیدم بچم آرادخیلی کمکم میکرد

بعدچنددقیقه رضا اومد ودورهم نشستیم شام خوردیم حسابی هم چسبید انقد خورده بودم که داشتم میترکیدم

نمیدونم چرا دلم شورمیزد هرچی هم به رضا میگفتم میخندید ومیگفت :الکی دلت شورمیزنه

آراد خوابش گرفته بود میخاست بخابه که رضا محکم بغلش کرد و تندتند بوسش میکرد

بچم له شده بود

وقتی آراد خوابید تا ساعت دوبیداربودیم میخندیدیم وفیلم نگاه میکردیم

خیلی خوابم میومد چشام دیگ داشت بسته میشد جوری خمیازه کشیدم که رضا بادیدنم خندش گرفت وگفت:بریم بخابیم

منم روبهش کردموبابی حالی گفتم:بریم

رفتیم تو اتاق ودرازکشیدیم و دوسوته خوابم برد.

ازخواب بلندشدم تشنم شده بود رفتم ازیخچال آب ریختم تولیوان وخوردم

آروم به سمت اتاق رفتم ودروبازکردم وروی تخت درازکشیدم رضا خیلی قشنگ خوابیده بود آخه چرا آدم همیشه توخواب قشنگ میخابه وآرومه ولی توبیداری شیطون

بادستم دستشو گرفتم سردبود بلندشدم یه پتو آوردم و روش انداختم.

یه لحظه نگام افتاد بهش احساس کردم نفس نمیکشه با ترس رفتم سمتش تکونش دادم صداش کردم جوابمو نمیداد

جیغ کشیدم رفتم سمت تلفن نمیدونستم به کی زنگ بزنم

romangram.com | @romangraam