#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_269
اصلا حال نداشتم غذا درست کنم
به سختی بلندشدم رفتم توآشپزخونه شروع کردم به درست کردن کوکو
که صدای بازشدن دراومد
رضا اومد توبهش سلام کردم اونم به آرومی جوابموداد
مشخص بود که حالش خوب نیست و من بااین حالش بیشتر دردمیکشیدم
رضا رفت تواتاق تا لباساشوعوض کنه
ومنم کوکوها رودونه دونه سرخ کردم
وبعدش با صدای بلند رضا روصداکردم تا بیادناهاربخوریم
میزوخیلی خوشگل چیدم ونشستم روصندلی بعدچنددقیقه رضا هم اومدوبی حرف نشست
برای خودم لقمه گرفتم داشتم میذاشتم دهنم که سرمو آوردم بالا دیدم رضا داره با غذاش بازی میکنه وچیزی نمیخوره
آروم صداش کردم وگفتم:رضاچراچیزی نمیخوری
...رضا سرشو بالا آورد وبا یه حالتی نگام کرد مشخص بود ازیه چیزی ناراحته بعد دودقیقه که گذشت سرشو انداخت پایین وگفت:
_سیرم
....باحرفی که زد ناراحت شدم آخه من این همه زحمت کشیدم بااین حالم اونوقت اون اینجوری اذییتم میکنه
باناراحتی روبهش کردمو گفتم:توکه چیزی نخوردی چجورسیرشدی چیزی شده
رضا درجوابم گفت:نه
بعدش هم ازروصندلی بلندشدوبه سمت اتاق رفت
شکه شده بودم و با ناراحتی به جای خالیش نگاه میکردم آخه این چرا اینجوری کرد چش شده بود.
اصلا حوصله نداشتم میزوجمع کنم
بعدچندقیقه به خودم اومدم و بلندشدم
و ازآشپزخونه رفتم بیرون نشستم رومبل وبه صفحه ی خاموش تلویزیون خیره شدم
نیم ساعتی گذشته بود که توفکربودم دستمو روی مبل گذاشتم وبلندشدم به سمت اتاقمون رفتم دروبه آرومی بازکردم
ورفتم تودیدم رضا روی صندلی نشسته وسرشو روی میزگذاشته بود به سمتش رفتم ودستمو روی شونش گذاشتم و صداش کردم.
رضا
..رضا تاسرشو بلند کرد بادیدنش شکه شدم صورتش خیس بود
..یعنی گریه کرده
با تعجب روبهش گفتم:رضا توگریه کردی
..رضادستشو رو صورتش کشید.وگفت:نه گریه کجا بودپنجره روبازکردم خاک رفت توچشمم واسه اینه که چشمام اشک اومده
... وقتی حرفش تموم شد به پنجره نگاه کردم که درش بسته بود پس میخاست من نفهمم که گریه کرده نشستم روتخت وروبهش کردم وگفتم:رضا چرا بهم نمیگی چیشده مگه من غریبم
یهویه فکری اومدتوسرم باناراحتی گفتم:نکنه دیگه دوستم نداری وتو فکریکی دیگه هستی روت نمیشه بگی ها
رضا اومد سمتم و نشست روی تخت وگفت:چی میگی تینا برای خودت یه بندداری حرف میزنی من دوستت دارم اما توباید بری به زندگیت برسی نمیخام کنارمن زندگیتو نابود کنی بهتره بری
..روبهش باداد گفتم:چی میگی ها توکه میگی دوستم داری اونوقت الان میگی برم به زندگیم برسم هه پس درست حدس زدم زیرسرت بلندشده
رضا دستامو توی دستاش گرفت وگفت:عزیزمن میگم توکنارمن خوشبخت نمیشی بهتره یه فکرزندگیت باشی همین
وقتی حرفش تموم شد با دادگفتم:هه الان بعداین همه مدت فهمیدی من باتو خوشبخت نمیشم بس کن رضامن حرفاتو نمیفهمم
تودیوونه شدی تمومش کن من میرم پایین توام بهتره استراحت کنی
romangram.com | @romangraam