#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_266
ازخستگی داشتم بیهوش میشدم روبه رضا کردم وگفتم:من میرم یکم بخابم غذا روی گازه برو آرادو صدا کن و باهم دیگه بخورین
رضا که حالمو توماشین دیده بود و خیلی ترسیده بود فقط گفت:باشه برو استراحت کن
رفتم روتخت درازکشیدم و به فکرفرورفتم وهمچی امد توی ذهنم و بعد چنددقیقه خوابم برد.
وقتی بلندشدم ساعت دوازده ظهربودوای چقدرخوابیدم ازدیروزتا الان
رضا رفته بود سرکار آراد هم داشت با ماشیناش بازی میکرد
یهو یاد این افتادم که رضا آزمایش داده بودامروزبرم بگیرم
ازکمد لباس آرادوبرداشتم وتنش کردم خودمم حاظرشدم وبه سمت بیمارستان راه افتادم
این چندوقت رضا حالش خوب نبود و همش به من میخاست نشون بده که حالش خوبه
ولی من اینو می فهمیدم. که حالش بده ازصورتش مشخص بود
ازاین که دردمیکشید ومن نمیدونستم چشه
رسیدم رفتم تو همون خانومی که اون روز برای آزمایش ازش سوال کرده بودم و دیدم رفتم سمتش
سلام خسته نباشین
_سلام ممنون بفرمایید
امدم جواب آزمایش و بگیرم
_اسمتون چیه
برای خودم نیست برای شوهرمه رضا محمودی
زنه یکم گشت وپیداکرد وداد بهم روبهش گفتم:آقای دکترهستن که برم نشونشون بدم
_بله هستن بیمارندارن الان میتونین برین داخل
خیلی ممنون
درزدم رفتم تو به دکتر سلام کردم و نشستم روصندلی
بعد آزمایشو گذاشتم رومیز
وقتی دکتر داشت به آزمایش نگاه میکرد همش اخم میکرد
روبه دکترگفتم:آقای دکتر چیزی شده
_ خانوم یه لحظه صبرکنین
ازاسترس دستامو بهم فشارمیدادم
ای خدا تا این بیاد حرف بزنه که من مردم
قلبم داشت دیگ وایمیساد
دکترسرشو بالا آوردمنتظرشدم حرف بزنه که بالاخره بعداین همه مدت صداش دراومد
دکتر:چرا زودترنیومدین خانوم.
باترس گفتم: آقای دکترمیشه بگین چیشده
دکتر:چجوربهتون بگم راستش اینجورخبردادنا برام خیلی سخته
آقای دکتر بگین دیگه شما که منوکشتین
دکتر:باشه میگم بهتون ایشون سرطان دارن اونم ازنوع بدخیم اگه زودتر میومدین شاید میشد کاریش کردولی بااین چیزی که من میبینم نهایت تا یکی دوهفته وقت دارن
...دکتر لبش تکون میخورد ولی من دیگ نمیشنیدم که چی میگه شکه شده بودم باورم نمیشد زبونم بنداومده بود
به زورازصندلی بلندشدم نمیتونستم راه برم دستمو رودیوارگذاشتم وراه افتادم
romangram.com | @romangraam