#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_262


منورضا ازهم جداشدیم من رفتم قسمت زنونه رضاهم دید دارم گریه میکنم دلم میخادتنها باشم آرادو باخودش برد

رفتم توحرم خیلی شلوغ بود همه با دستاشون همو هول میدادن تا زودتر دستشون برسه.

به سختی رفتم جلوو اشک ریختم همیچو برا آقا گفتم ازش خواستم کمکم کنه

انقد شلوغ بود نمیشد بیای بیرون به زور امدم بیرون رفتم اونجایی که بارضا قرارداشتیم

دیدم اونجا وایسادن چقد زودامده بودن

آخه بگو دختره خل تویه ساعته رفتی تازه الان امدی

رفتم سمتشون

به رضا گفتم:تونستین زیارت کنین

رضا:آره

خب خداروشکر قبول باشه

دیدم رضا داره به چشام نگاه میکنه فهمیدم چرا نگاه میکنه ولی خودمو زدم به اون راه گفتم:چیزی شده چرا اینجورنگام میکنی

رضا:چشمات

چشمام چی

رضا: بادکرده قرمزه

آها ولش کن بیا بریم بازار دلم خرید میخاد اونم اینجا

رضا دیگه هیچی نگفت

رفتیم سمت بازار

داشتم به اون تسبیح های خوشگل به اون ریزاش واون دونه درشتاش که خیلی قشنگ بودن نگاه میکردم

رفتم سمتشون وبا دستام لمسشون کردم رو به مرده گفتم :آقا ازاین تسبیح درشتاسه تا بدین ازاون یکی هم دوتا

_چشم

چقد میشه

_قابلی نداره

ممنون

_میشه سی ودوهزارتومن

ازکیفم پنجاه تومن درآوردم دادم به مرده اونم بقیشو داد اومدم بیرون

دیدم رضا داره دورورشو نگاه میکنه رفتم سمتش گفتم:چیشده

با اخم بهم نگاه کردگفت:معلوم هست کجایی سه ساعته دارم دنبالت میگردم

تسبیحارو بهش نشون دادم روبهش گفتم: رفتم ایناروخریدم

_نمیتونستی بگی ترسیدم بخدا یهو گذاشتی رفتی

ببخشیدحالا که حالم خوبه بیا بریم میخام یه عالمه راه برمو خریدکنم

_چشم بریم

رفتیم سمت روسری فروشی خیلی قشنگ بودن دلم میخاست همشونوبخرم رضا همش میگفت خیلی وقت داریم بزار بعدا خرید کن ولی من الان دوست داشتم حسابی خریدکنم

دوتا روسری برداشتم برامامانای خوشگلم هردوشبیه به هم بودن

یهو یاد ستاره افتادم ولی بعد گفتم ولش کن

یه مغازه دیدم پراز لباسای بچگونه هرکدوموکه نگاه میکردم ذوق میکردم خیلی کوچولوبودن همش فکرمیکردم تواین لباسا چه شکلی میشه فداش بشه عمه

romangram.com | @romangraam