#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_220
فاطی:چیشده
بی گناهی آریا ثابت شده الانم میخام جشن بگیرم بچه ها تا من زنگ میزنم دوستاشو رو دعوت کنم شماها اینجا روتزئین کنین
بچه ها خوشحال شده بودن وهمزمان گفتن:ای به چشم
سریع گوشی وبرداشتم زنگ زدم به آرتین
_سلام زن داداش
سلام داداش خوبی
_ممنون جانم
راستش امروز به مناسبت اینکه آریا داره میاد میخام جشن بگیرم سوپزایزش کنم
_وای چه عالی مطئمنم خیلی خوشحال میشه
فقط یه زحمتی داشتم به سهیلم بگین
_اتفاقا پیش خودمه وشنید
خب خوبه ویه چیزدیگ اگه میشه به آریا نگین شماها برین دنبالش بیارینش اینجا البته قبلش هماهنگ کنین دارین میان
_به به چه سوپرایزقشنگی آریا سکته میکنه وقتی ببینه شما نیومدین دنبالش
خدانکنه پس همه چی حله
_آره حله ما بریم آماده شیم کارنداری زن داداش
ن برو خداحافظ
.....مجبوربودم اینا روفقط دعوت کنم اگه به آرتا میگفتم بدمیشد اون نیمدوسنت که منو آریا همو دوست داریم یه سوتی میدادیم یا میگفتیم جشن کارکیه آرتا خیلی باهوشه میترسم بفهمه
لباس خوشگلمو که رنگش قرمزبود آستیناش چین داشت پوشیدم فقط چون کوتاه بود ساپورتم پوشیدم
سریع رفتم پیش بچه ها کمکشون کردم خونه حسابی خوشگل شده بود رومیز کیک گذاشته بودم دورش شمع روشن کردم و با گل رز قرمز دورکیکو قلب درست کردم.
برقاروخاموش کرده بودیم منتظر پیامک ازآرتین بودیم قراربود خبربده که توهمون موقع صدای گوشیم بلندشد.
آرتین بود:زن داداش ما جلودریم حاظرباشین
من پشت دروایساده بودم دروهم بازگذاشته بودم.داشتن میومدن داخل که صدای آریاروشنیدم.
آریا:چرا نمیگین اینجا چخبره اتفاقی برای تینا افتاده چرا سکتم میدین
...زیرلب گفتم بمیرم برات عشقم
سهیل:ای بابا داداش صبرکن دیگ شش ماه به دنیا امدی
تا وارد خونه شدن مریم بادکنکی که ازقبل دستش بود روترکوند منم رفتم جلو گفتم:خوش امدی عزیزم
فاطی برق روروشن کرد:بچم هنگ کرده بود با تعجب همه جارو نگاه میکرد بعدش توچشام نگاه کرد وگفت:مرسی عشق من
منم سرخ شدم ازخجالت بچه ها هم مثل این مشنگا دست میزدن
خیلی خوش گذشته بود حسابی رقصیدیم کیک خوردیم روزخوبی بود
فقط موقع رقص دونفره خیلی خجالت کشیدم وقتی باهاش میرقصیدم کنارش بودم یاموقعی که بغلم کرد ومنوبوسید داشتم به این فکرمیکردم که من بدون آریا هیچم مهمونیمون به خوبی تموم شد لحضه ی خداحافظی خیلی سخت بود انگاردیگه همونمیبینیم
وقتی رفتن منو بچه ها شروع کردیم تمیزکردن خونه بعدشم مثل جنازه هرکدوم یه جا افتادیم
ازسروصدای زیادبلندشدم معلوم نیست تواین خونه چخبره. انقدگیج بودم نزدیک بود بخورم زمین با کمک دیوارراه میرفتم رفتم پایین دیدم فاطی و مریم لباس پوشیده دارن میرن سمت در
کجا بسلامتی...بچه ها برگشتن سمتم
مریم:عه بیدارشدی+نه بیدارنشدم این روحمه داره باهاتون حرف میزنه نگفتین کجافاطی:میخاستیم بریم بیرون خریدکنیم تواین چندوقت انقد خسته شدی عذاب کشیدی بیدارت نکردیم تا استراحت کنی+خب یه دقیقه اینجا وایسین من حاظرشم تاباهاتون بیام
مریم:نمیخاد بیای بشین استراحت کن
romangram.com | @romangraam