#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_149


تینا:من دارم میرم خونه خداحافظ

آرتا:صبر کن تینا وایسا

..زیرلب گفتم بروبابا تندراه رفتم سوارماشین شدم حرکت کردم ازآیینه دیدم آرتا داره میدوعه پشت ماشین علامت میده نگه دارم ولی محل نکردم سرعتمو بیشتر کردم

آرتا:

اه خاک توسرت چرا ناراحتش کردی

برم آتوسا روببینم بعد برم پیش تینا باهاش حرف بزنم

دلم برای آتوسا خواهرکوچولوم تنگ شده بود

دروبازکردم

رفتم بالاسرش چشاشو بسته بود دلم نیومد بیدارش کنم پاشدم برم بیرون

که صدام کرد

آتوسا:داداشی

آرتا:جان داداشی فکرکردم خوابی نخاستم بیدارت کنم

آتوسا:نه چشامو بسته بودم

آرتا:خوبی عزیزدلم

آتوسا:آره بهترم

آرتا:خب خداروشکر

چرادردکشیدی وبهمون نگفتی





آتوسا:نمیخاستم ناراحتتون کنم شما بخاطر قضیه تینا حالتون بدبود منم اضافه میشدم دیگه هیچی

آرتا:ما یه خانواده ایم قربونت برم باید میگفتی اگه چیزیت میشد فکرکردی چه بلایی سرمون میاد

آتوسا:شما دیگ تینارو داشتین مطمئن بودم اگ میمردم بعد دوروز یادتون میرفت

آرتا:خفه شو هردوتون برای من عزیزید حتی نمیتونم یه لحظه فکر کنم نباشین دیگه نببینم چرت بگی اه

رفتم سمت در

دروبازکردم محکم بستمش

اه این ازتینا اینم ازاین

چرا نمیفهمنن که برای من مهمنن

بهتره برم پیش تینا باهاش حرف بزنم

نمیتونستم باهاش قهرباشم حالا که پیداش کرده بودم

یه ثانیه هم نمیتونستم تحمل کنم قهرشو

ازبیمارستان امدم بیرون رفتم سمت ماشین سوارشدم استارت زدم وبه سمت خونه حرکت کردم

............

تینا:

من نمیزارم این بوزینه بیاد خواستگاری

ازوقتی رسیدم خونه فاطی رفته تواتاق نشسته روتخت زل زده به دیوار

romangram.com | @romangraam