#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_146


تینا:سلام اقای دکتر من خواهر آتوسا رحیمی هستم حالش الان چطوره

دکتر:عملش موفقیت آمیزبود خداروشکر راستش من امید نداشتم ولی خداخاست که همچی خوب پیش بره یه یکی دوساعت دیگ میارنش بخش موقع ملاقات میتونین ببینیش

تینا:خداروشکر ممنون آقای دکتر بااجازه تون

امدم بیرون زیرلب خداروشکر کردم که حالش خوبه

وقتی به آرتاهم خبردادم خوشحال شد

آرتا:

با شنیدن این که حال آتوسا. خوبه

همه از خوشحالی بال در آوردیم

یه لحظه از این ک خواهرمو از دست بدم ترسیدم

اگه طوریش میشد قطعا میمردم

اون روز ک به خاطر تینا باهاش دعوا کردم

عذاب وجدان گرفته بودم

دکتر میگفت باید تحت مراقبت باشه

ولی حالش خوبه

تصمیم گرفتم برم پیشش

ولی هنوز بهوش نیومده بود

رفتم پیش تینا

بهم لبخند زد فدای خندش بشم ای کاش هیچ وقت گم نشده بود

دستمو دور شونش انداختم

و گفتم:

خواهر کوچولوی من چطوره

تینا لبخند قشنگی زد

خیلی دوستش دارم

اتوسام همینطور

تینا:

آرتا اگه واقعا آتوسا چیزیش میشد چی

چشماموبستم

نمیتونستم حتی بهش فکرکنم

چیزی نگفتم.

تینام هم چیزی نگفت

مطمئنم هردو تو فکرآتوسا بودیم

آتوسا خواهری که به خاطر این که ناراحت نشیم دردکشید وهیچی بهمون نگفت

آتوسا چنددقیقه ای میشد بهوش امده بود انقد که مامان حالش بد بود گفتیم اول بره آتوساروببینه تا خیالش راحت بشه

تینا:آرتا بنظرت دانشگاهو چه کنم حذفمون نکنن من و بچه ها اگه حذف بشیم بدبختیما خیلی وقته نرفتیم این چیزا که پیش امد نشد بریم

آرتا:نترس مگه من میزارم شماها حذف شین بزارآتوسا کاملا خوب شه مرخص بشه درسش میکنم

romangram.com | @romangraam