#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_140
اما با اومدن تینا هیچی نگفتم
آرتا:گفتم عشق من خوش اومدی به خونت
تینا لبخند مهربونی زد و گفت : این جا اتاقه اتوساس
با لبخند گفتم : آره خواهری
تینا :
خندیدم و به اتاق نگاه کردم
اتاقش زیبا بود
به سمت آرتا برگشتم که دیدم چشماش خیسه
با ترس رفتم نزدیکش گفتم:
داداشی چیزی شده
بغلم کرد بغلش برام امن ترین جا بود
داداشم شده بود همه کسم
با هم تو بغل هم گریه کردیم
که با صدای پا از هم جدا شدیم
آتوسا بود
چشماش قرمزبود
خندید و گفت : چه قدراحساسات بابا فیلم سینمایی داشتم نگاه میکردم
رفتم بغلش کردم که اونم بغلم کردو دستشو نوازش گونه کشید رو سرم
و بوسید
خیلی خوش حال شدم
آتوسا خیلی خوب بود
پس آرتا چی میگفت که بده
آرتا:
به آتوسا نگاه کردم
بغلش کرده بود تینارو
خیلی خوش حال بودم
یعنی ازروی اتوسا شرمنده شدم
با مهربونی تیناروبغل کرده بود و بوسیدش
نگام رفت سمت میز بازم مدرک پزشکی رو دیدم
ترسیده بودم و منتظر شدم که تینا از اتاق بره
بعد یه ربع تینارفت پیش مامان
نشست
به مدارکا نگاه کردم
( آتوسا خواهر مهربونم و همیشگیم مریض بود
پس دلیل این ناراحتیش همین بود)
romangram.com | @romangraam