#دوسه_تا
#دوسه_تا_پارت_128


ولی دست دادم

بابا با بغض گفت: تینادخترم

منم به آرومی سلام کردم

مامان رسید و محکم بغلم کرد

ولی برای من دیگه آغوش مهم نبود دیگه مثل قبل نبودم که ذوق کنم

رفتیم توخونه حسابی تحویلم میگرفتن

چه فایده میخان خوشونو بهم نشون بدن

دیگ نمیشه ادم قبل شد

شام که خوردیم رفتم تو اتاقم

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود

روتختم درازکشیدم هی چقدر خاطره ها دارم اینجا

باید بخابم چون فردا خیلی کاردارم وای

خیلی زود خوابم برد

دینگ دینگ

10صبح بود

یه چشمو بازکردم نمیدونستم دورورم چخبره

ساعت و خاموش کردم

دستو صورتمو شستم

نشستم جلوآیینه یه آرایش ساده کردم

مانتو خردلیمو پوشیدم شلوارلیمو پام کردم کیفمو برداشتم

ده برو که رفتیم

تیام اینا بادیدنم برگشتن

مامان:کجا دخترم

تینا:میرم بیرون کاردارم خداحافظ

بدون اینکه وایسم چیزدیگ بگن

رفتم سرخیابان یه ماشین گرفتم

راننده گفت:مسیرتون کجاست

تینا:آقا بازار بزرگ میرم

رسیدم پیاده شدم کرایه رو حساب کردم

رفتم سمت لباس مجلسیا

هرچی میدیدم به دلم نمیشست

رفتم داخل یکی ازمغازهه

که چشمم به یه لباس افتاد رفتم سمتش

رنگش قرمزبودکوتاه و پشتش دنباله داشت

یه سنگایی ریزی دور کمرش خورده بود خیلی شیکش کرده بود

romangram.com | @romangraam