#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_282
_شاخ دراورده؟؟
متعجب به سمت مصطفی برگشتم_ها؟؟
ابروهاش بالا برد و به مرتضی اشاره کرد_میگم شاخ دراورده؟؟یه ساعته زل زدی بهش
خوردیش بچه رو نمیبینی قرمز شده
متعجب به سمت مرتضی چرخیدم که سر به زیر
مشغول خورد کردن کاهو بود و رنگ صورتش مثل لبو قرمز شده بود
بی حواس لبخندی روی لبم نشست
که با صدای نرگس جون سریع خودم جمع و جور کردم_از دست شما جوونا
دیگه تحمل نداشتم باید هرچه زودتر خبر به نیلو میرسوندم
و سریع از پشت میز بلند شدم_نرگس جون من دو دقیقه میرم و برمیگردم
با عجله از آشپزخونه خارج شدم
و جلوی در واحد تقه آرومی به در زد
منتظر شدم نیلو در باز کنه
که مصطفی از واحد خارج شد
منتظر نگاهش میکردم که
دست به سینه به در واحد تکیه داد
اگه نیلو درباز میکرد پخش زمین میشد
چشماش ریز کرد
_چیزی شده؟؟
نگاهش سر خورد و روی پام نشست_چقد زود پات خوب شده؟؟!
برای یک لحظه قلبم از تپش ایستاد
وای باز یادم رفته بود
لنگان لنگان راه برم
و مثل اسب از خونه بیرون اومدم..
آب دهنم قورت دادم_نه نه خووب نشده...میدونی..چیزه
چشماش ریز کرد و چنگی به یقه لباسم زد و منو به خودش نزدیک تر کرد_راستش بگو!!
آب دهنم قورت دادمو من منکنان گفتم_راست ..راست چیو؟؟
سعی میکردم فاصلمون باهم حفظ کنم
که یهو در واحد باز شد
با وحشت به پشت سرش نگاه کردم
مصطفی تعادل خودش از دست داد
صدای جیغم تو صدای برخورد محکم مصطفی به زمین گم شد
منو رو هم با خودش کشید
با تمام توان سعی میکردم از افتادنم جلوگیری کنم ولی
محکم روی سینه اش افتادم..
که صدای آخش بلند شد
دستاش روی کمرم نشست تا سنگینی وزنم از روی خودش برداره
که نگاهمون توی هم قفل شد
مثل این رمانا زل زده بودیم تو چشمای هم
فقط یه بوسه عاشقانه کم داشت
نگاهم روی لباش چرخید که یهو با تمام توان منو به عقب هل داد
که روی زمین افتادم
و به سرعت بلند شد ک نشست
romangram.com | @romangram_com