#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_170


با چشم بسته وارد اتاق شدم





آروم چشم باز کردم که...





با دیدن رادمهر و دختره که رو هم میلولیدن خشکم زد

فکر نمی کردم تو همچین وضعیتی باشن





اگه همون ملحفه هم روشون نبود که سکته می کردم

رادمهر چرخید و عصبی نگاهم کرد





خودش گفته بود برم داخل..

دیگه این مدل نگاه کردنش چی بود

نگاهم رو دزدیدم و به اون سر اتاق نگاه کردم





رادمهر غرید:

- چیکار داشتی

نگاهم برگشت سمتش و دوباره سریع سرم رو چرخوندم





- می خواستم بپرسم چیکار کنم.؟

- همونجا واستا نگاهمون کن!





شوکه شده زل زدم بهش که خم شد روی دختره و شروع به بوسیدنش کرد





صدای آه و ناله ی دختره هم بالا رفت

تموم تنم داشت می لرزید

ترسیده نمی دونستم باید چیکار کنم که





رادمهر خیلی ناگهانی چرخید و فریاد زد:

- برو برگای باغ رو جمع کن خنگ

واستاده نگاه می کنه.





دوپا که داشتم دوتا دیگه هم قرض کردم و دویدم بیرون

توی خیاط که رسیدم چند تا نفس عمیق کشیدم





- هوففف من اینجا دو روزم طاقت نمیارم

خداروشکر که قرار نبود کل هفته رو براش کار کنیم





به سمت درخت ها رفتم

یه عالمه برگ ریخته بود و اینور و اون ور پخش بود





خم شدم و جارو رو از روی زمین برداشتم

در حین اینکه کار می کردم به این فکر کردم باید بعد از تموم شدن اینکار دنبال یه کار خوب میگشتیم





شاید کار توی یه بوتیک یا مغازه ی دیگه

یه جا که دیگه مجبور نباشیم یه نفر باشیم

یه جا که دوتایی کار کنیم و





بتونیم یه زندگی درست درمون بسازیم.

به نظرم حالا دیگه عرفانشونم بیخیالمون شده بودن





فقط یه چیزی شک به دلم می انداخت

حس می کردم نیلو واقعا یه حسی به آرین داره

و من از این حس می ترسیدم





ما با آرین خیلی فرق داشتیم

دوتا دختر یتیم که هیچ کس و کاری نداشتن و گذشته خیلی خیلی بدی داشتن





اگه میفهمید این همه مدت بهش دروغ گفتیم

اگه درمورد کارمون میفهمید





اگر یکی ما رو میشناخت یا حتی رادمهر می تونست خیلی راحت بهش بگه چیکار می کردیم.





باید با نیلو حرف میزدم

باید بهش میگفتم اگه حسی هست تو نطفه خفه اش کنه

اگه این حس بیشتر می شد و





نیلو واقعا عاشقش میشد بدبخت میشدیم

نیلو نابود میشد و منم کنارش





طاقت نمی آوردم غمش رو ببینم.

آهی کشیدم و نشستم

شروع کردم به ریختن برگ ها توی پلاستیک که





حس کردم کسی پشتمه

نفس های بلند و داغش درست پشت گردنم که شالم از سرم افتاده بود می خورد





آب دهنم رو قورت دادم و با عصبانیت برگشتم که

با دیدن سگ قهوه ای زشتی که درست سه چهار سانت با صورتم فاصله داشت و با چشم های درشتش بهم زل زده بود

romangram.com | @romangram_com