#دروغ_دو_نفره_(_نسخه_ی_کامل_)_پارت_139




آرین_ نگووو صاحاب دارن به چه زشتی

..





چشم هام گرد شد و مطمئنا قابلیت اینو داشتم که مثل کارتون ها آتیش از دماغم بیرون بدم...





در حالی که جیغ می کشیدم خودم رو انداختم روش و با مشت کوبیدم تو سینه اش:

- بیشعور.... زشت خودتی

خر الاغ....نفهم...اورانگوتان میمون درختی





صدای قهقهه ی مهبد بلند شده بود و آرین که به پشت رو مبل افتاده بود سعی می کرد مچ دستم رو بگیره...تا ضربه های پی در پی منو مهار کنه





تلفن مهبد زنگ خورد و از بس جیغ می کشیدم مجبور شد بره بیرون...





گوش آرین رو چسبیدم و محکم کشیدم:

- بگو غلط کردم بگوو...بگو زشت خودمم





دستش رو گذاشت رو سینه ام و هولم داد_زشت خودتی...





بخاطر هل دادن یهویش نزدیک بود روی مبل پهن بشم که





چنگ انداختم به یقه اش و همزمان گوشش تو دستم کشیده شد...





سریع پاش رو حلقه کرد دور کمرم تا از افتادنم جلوگیری کنه...و گوشش کمتر کشیده بشه

وقتی ثابت شدیم نگاهی به موقعیتمون انداختم





هر دو خشکمون زد..

نفس های بریده بریده ام موهام رو که تو صورتم ریخته بود تکون می داد و به صورت آرین می خورد





دستش مونده روی سینه ام و من بین پاهاش قفل شده بودم

وضعیت خجالت آوری بود و یکی می دید فکر می کرد مشغول کارهای خاکبرسری بودیم..اونم چه وضعی





زل زده بودم به چشم هاش و دست هام رو روی سینه اش گذاشته بودم که یهو پاش رو از دورم برداشت و محکم زمین خوردم





درد بدی توی باسنم پیچید

دستم روی باسنم گذاشتم و طبق معمول که با نیلا غرغر میکردم بی حواس گفتم_آخ سهم شوهرم له شد..





همینجور بی حواس باسنم رو مالش میدادمتا دردش کمتر بشه

که با صدای خنده مردونه ای نگاهم به آرین افتاد

که دستش جلوی دهنش گرفته بود و میخندید...





از روی زمین بلند شدم که زمزمه کرد_همچینم سهمیه شوهرت له نشده





بی حواس پرسیدم_چی؟؟





ورود مهبد مانع ادامه بحثمون شد





مهبد سریع وسایلش از روی میز جمع کرد_آرین باید بریم اداره





ارین شوخ چند دقیقه پیش در یک لحظه چهره جدی به خودش گرفت _چی شده؟؟!





مهبد زیپ کیفش رو بست_بچه ها مدارکی رو به دست آوردن ..باید بیای ببینیشون





ارین سرش تکون داد_صبر کن لباسم عوض کنم





با دو به سمت اتاقش رفت

مهبد رو به من کرد_نیلو وسایل برات گذاشتم سعی کن چند بار باهاشون کار کنی که اونجا به مشکل نخوری





باشه ای گفتم

مهبد همراه با آرین از خونه خارج شدند

.وسایل از روی میز برداشتم به سمت اتاق رفتم





نیلا تخت خوابیده بود

اخمی کردم_دختر نمیگه یهو یکی بیاد داخل ..چه راحتم لم داده





وسایل توی دستم روی میز عسلی کوچیک اتاق گذاشتم





کنار نیلا روی تخت نشستم

که با صداش جا خوردم_چی شد؟!





ترسیده پرسیدم_بیدار بودی؟؟!





نیلا با اخم روی تخت نشست_آره..

چی شد؟؟

romangram.com | @romangram_com