#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_238

- باز شروع کردی.

پری هم خندید و گفت:

- من هر چی که شنیدم میگم.

- بجای حرف زدن یه ذره مغازه ها رو نگاه کن تا یه چیز خوب پیدا کنیم... مثلا اومدی کمکم کنیا.

پری دهنشو باز کرد تا اعتراض کن که من زودتر گفتم:

- البته دور لباس و کفش و کیف و ساعتو خط بکش... یه چیز خاص.

پری خندید و جلوتر از من راه افتاد و به ویترین مغازه ها نگاه میکرد. چند تا مغازه رو رد کردیم که پری گفت:

- ای کاش از خودش میپرسیدی... اینطوری تا فردا هم بگردیم چیزی پیدا نمیکنیم. دو روز دیگم که تولدشه...

- گفتم که نمیشد ...

- حالا مطئنی که هنوز چیزی نفهمیده؟ تا جایی که من میشناسمش خیلی تیزه...

- فکر نمی کنم... این مدت تو بیمارستان خیلی درگیره... تازه بیشتر وقت آزادشم با طوبی خانم میگذرونه و فرصت فکر کردن به خودش و نداره.

- دقت کردی چقدر میره پیشش؟

- فکر کنم خدا طوبی خانم و فرستاد تا حواس آرتامو پرت کنه...

- پریشبم ساعت 11 بود که اومد و بازم یه ساعتی کنارش بود. مثل اینکه خیلی از اون خوشش میاد.

- منم خیلی ازش خوشم اومد.... خیلی مهربون و شیرینه.

پری آروم زد کمرم و گفت:

-اِ.... اگر همین جناب دکتر فردا تو رو بی خیال نشد و نرفت همین طوبی خانم مهربون و گرفت...


romangram.com | @romangraam