#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_236
آرتام بلند خندید و گفت:
- قبل از رفتن وصیتی داری بگو رفیق.
هیرادم خندید و در حالی که سرشو به دو طرف تکون میداد از اتاق رفت بیرون. آرتام مشغول معاینه کردن طوبی خانم شد. انقدر ازش خوشم اومده بود که اگر باهاش راحت تر بودم میرفتم و ماچش میکردم. قیافه ی خیلی مهربونی داشت و منو یاد مامانی مینداخت. موقع حرف زدن بخاطر تُن صداش که آروم بود و اینکه با فاصله حرف میزد، آرماش خاصی بهت دست میداد... معلوم بود آرتام خیلی دوستش داره. نگاهاش به طوبی خانم یه جوری بود. حتی وقتی کارش تموم شد از کنار پیرزن بلند نشد. به جباری هم گفت که میتونه بره . فقط ما سه تا تو اتاق مونده بودیم. طوبی خانم پرسید:
- کی منو عمل میکنی آرتام جان؟
- آرتام: به زودی. یعنی انقدر از دست ما خسته شدی که میخوای زودتر بری.
- این چه حرفیه عزیزم... تو هم مثل پسرمی ولی من از محیط بیمارستان خوشم نمیاد.
- آرتام: چرا؟ ببین چقدر پزشکای خوشگل تو بیمارستان هستن. یکیش من.
طوبی خانم نگاه مهربونی به آرتام کرد و بعد روشو برگردوند طرف منو و گفت:
- بیا جلوتر عزیزم. من چشمام زیادم خوب نمیبینه.
لبخندی زدم و رفتم نزدیکتر. اما طوبی خانم اشاره کرد کنارش بشینم. تا نشستم دستمو گرفت و گفت:
- میدونستی خیلی خوشگلی؟
- ممنون. شما لطف دارین.
- خیلی بهم دیگه میاین... امیدوارم به پای همدیگه پیر بشین.
با این حرف من و آرتام نگاهی بهم دیگه کردیم. اما این من بودم که زودتر نگامو دزدیدم. طوبی خانم لبخندی زد و گفت:
- تو منو یاد جوونیای خودم میندازی.
لبخندی زدم. پری اومد تو و رو به من گفت:
- میشه بیای بیرون.
romangram.com | @romangraam