#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_214

- فردا کی میری بیمارستان؟

آرتام چیزی نگفت و فقط با لبخند به باباش نگاه میکرد...آقا بیژن از جاش بلند شد و گفت:

- چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ باید ببینم پسرم کجا کار میکنه؟ از محیطش راضی هست یا نه؟

و رفت...آرتام چند باری سرشو به دو طرف تکون داد و مشغول خوردن شد...هنوزم لبخند میزد...البته منم دست کمی از اون نداشتم ولی یه ذره فکرم درگیر این بود که آرتام جمعه ها کجا میره؟

صبحونه که تموم شد از جام بلند شدم و گفتم:

- خب دیگه من میرم خونه...

- چه عجله ایی داری؟

- برم بهتره...باید درس بخونم. فکر نمی کردم دیشب اینجا بمونم واسه ی همینم کتابامو نیاوردم.

سری تکون داد و از جاش بلند شد. لباسامو که پوشیدم رفتم و از باباش خداحافظی کردم...آرتام تا دم در همراهم اومد. فریبرز ماشینم و جلوی در آماده کرده بود...همونطور که میرفتیم سمت ماشین با نگاهی به لباس نازکش گفتم:

- سرما میخوری..

- عمرا...مگه دکترام مریض میشن.

با سر نه ایی گفتم....هر دو خندیدیم... پرسید:

- استرست از بین رفت.

سری تکون دادم و بعد از یاد آوری حرفای باباش سر میز بلند خندیدم...وقتی نگاه متعجبشو دیدم، گفتم:

- می دونی تا دیروز همه ش فکر میکردم که تو چرا انقدر شیطونی...اما با دیدن پدرت به یه مثل اعتقاد پیدا کردم که میگه « پسر کو ندارد نشان از پدر »

- یعنی چی؟

- یعنی رفتارت کاملا مثل باباته.


romangram.com | @romangraam