#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_213

- منتظر بودم تا تو بیای.

لبخندی زد و نگاه قدر شناسانه ایی بهم انداخت...بعد برای هر دومون چایی ریخت و هر دفعه با نگاه مهربونش یه چیزی بهم تعارف میکرد و بعد یواشکی نیم نگاهی به پدرش میکرد تا عکس العملش و ببینه. البته منم همراهیش میکردم....توی بعضی از تکوناش صورتش مچاله میشد که نشون از درد بود...انگار باباشم اینو فهمید و پرسید:

- کمرت درد میکنه؟

- نه

- پس چرا یه دستت به کمرته؟

آرتام نگاهی به من که خجالت زده با فنجون چاییم بازی میکردم کرد و گفت:

- صبح لباس کم پوشیدم...بیرونم سرد بود...پهلوهام درد گرفت.

نگاهش کردم که جوابمو با یکی از اون لبخندای خونه خراب کنش داد...آقا شاپور از آشپزخونه اومده بود بیرون با دیدن ما سلامی کرد و رو به آرتام گفت:

- چه عجب آرتام خان...یه جمعه شما رو تو خونه دیدیم.

- شاید بخاطر اینه که تنها نیستم.

وقتی شاپور رفت آقا بیژن پرسید:

- تو جمعه ها کجا میری؟

آرتام لبخند بامزه ایی زد و گفت:

- حالا....

آقا بیژن نگاهی به من کرد که شونه هامو به نشونه ی ندونستن بالا انداختم...آقا بیژنم با عصبانیتی ساختگی و لحن بامزه ایی ادامه داد:

- سرکِش شدی....البته تقصیر تو نیست مادر بالای سرت نبوده. دیشب خیلی فکر کردم...بهتره یه مامان خوشگل برات پیدا کنم...

یه ذره چونشو خاروند و با لبخند پرسید:


romangram.com | @romangraam