#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_195

بهش حق میدادم که نشناسه چون ساعت کاریه اینا طوری بود که بچه های شیفت شب و نمی دیدن. پری که کلا با همه ندار بود خیلی زود با مهراوه گرم گرفت. بیست دقیقه ایی نشستیم که بالاخره آخرین مریض آرتام از اتاق اومد بیرون و منو پری رفتیم تو. آرتام سرش و بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت:

- چه عجب...بالاخره اومدی به نامزدت یه سری بزنی.

و رو به پری ادامه داد:

- حالتون خوبه پری خانم؟

- ممنون. شما خوبین.

- خوب بودم با دیدنتون بهتر شدم. بفرمایید بشینین.

-پری: شما لطف دارین. راستش دیدیم آناهید فراموشم کرده گفتم زودتر بیام تا ببینمش. بعدم که گفت داره میاد پیش شما گفتم بیام یه سلامی هم به شما بکنم.

آرتام مهربون نگاهم کرد و گفت:

- والا این خانم دکتر ما در طول روز منو هم که کنار گوششم تحویل نمیگیره.

- گله نداریم....خودت که میدونی که روزا بخش چقدر شلوغه. راستش میخوام برگردم شیفت شب.

آرتام رو به پری گفت:

- می بینین تو رو خدا...تهدیدم می کنه...نه عزیزم من ترجیح میدم همون صبحا بیای و کنار خود....

هنوز حرفش تموم نشده بود که در باز شد و یه مرد مسن با لباس محلی وارد اتاق شد و مهراوه هم پشت سرش اومد تو و سریع گفت:

- باور کنین بهشون گفتم که دیگه مریض ویزیت نمیکنین ولی ایشون گوش نکردن و اومدن تو. هی میگه سرما خوردم. من بهش گفتم شما دکتر عمومی نیستسن.

-آرتام: اشکالی نداره.

و رو به پیر مرد ادامه داد:

- شما همراه آقای جباری نیستین که صبح عملش کردم؟


romangram.com | @romangraam