#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_187
-امیدوارم همینطور باشه که میگی.
دوست نداشتم بهش بگم بخاطر مامان و بابام ناراحتم، شاید فکر کنه دارم منت میذارم...مطمئنم اونم از شرایط ایجاد شده ناراحته و نمیخوام بیشتر اذیتش کنم...امشب خیلی کمکم کرد. گفتم:
-من ناراحت نیستم. اتفاقا خیلی هم خوشحالم...بنظرم که شب خیلی خوبی بود...فقط دلم موند که عمه رو از نزدیک ندیدم.
لبحندی زد و گفت:
-خوشحالم که راضی بودی. در مورد عمت هم نگران نباش، یه جای دیگه از خجالتش در میایم.
-میدونی از چیه تو خوشم میاد؟ اینکه خیلی خونسردی...
-خب شاید بخاطر این بود که تو طرف من بودی، بالاخره همه ی عصبانیت کاوه بخاطر تو بود.
-یعنی یه درصدم احتمال ندادی بخاطر اینکه یه زمانی به کاوه علاقه داشتم برای ناراحت نشدنش طرفشو بگیرم.
-نه...چون مهری رو هم در نظر گرفتم. کافی بود با گرفتن این تصمیم یه نگاه به مهری بندازی...اونوقت کاری رو که باهات کردن یادت میومد.
-راست میگی.
-من همیشه راست میگم.
چشمام و ریز کردم و بهش نگاه کردم، که خندید و گفت:
-حالا همیشه نه ولی بعضی وقتا رو دیگه راست میگم.
خندم گرفت. رسیدیم بیمارستان و آرتام سریع رفت تا به بیمارش سر بزنه. هرچند خیلی دوست داشتم برم بخش تا بچه ها بخصوص پری و شیما رو ببینم ولی با توجه به لباسم منصرف شدم و تو ماشین منتظر موندم.
آرتام تا نشست تو ماشین پرسید:
-خب کجا بریم شام بخوریم؟
یه نگاهی به لباسم کردم و گفتم:
romangram.com | @romangraam