#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_186
چی از این بهتر؟ با خوشحالی گفتم:
-من که موافقم. میدونی که صبح شیفتم.
آرتام در حالی که با کاوه دست میداد، گفت:
-از آشنایی باهات خوشحال شدم.
-کاوه: ولی من نه.
آرتام لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود تحویلش داد و ازم خواست که بریم. برخلاف مهری که از رفتنمون خوشحال شد، کاوه و پریناز حسابی عصبانی بودن. پدرام گفت تا دم در باهامون میاد....رفتیم و از همه خداحافظی کردیم. اول مامان گفت زشته که بریم ولی وقتی فهمید آرتام باید به بیمارش سر بزنه کوتاه اومد... امشب بغیر از من، مامان و بابام و حتی مامانی هم از وجود آرتام خوشحال بودن و اینو میشد از غرور توی چشماشون فهمید...با دیدن شادیشون غم عالم ریخت تو دلم چون اونا نمیدونستن که این نامزدی موقتیِ...لبخند زورکی ایی زدم تا شک نکنن...وقتی رسیدیم دم در به پدرام گفتم:
-خب ما دیگه میریم. تو از طرف ما از عروس و داماد خداحافظی کن و خیلی هم بهشون تبریک بگو. در مورد فرشته خانمتونم هر وقت که بگی من پایه م تا ببینمش.
-تو اولین فرصت بهت زنگ میزنم.
آرتام در ماشین و برام باز کرد و بعد از خداحافظی کردن با پدرام سوار شد. ساکت بودم و همه ش به مامان و بابام فکر میکردم. با شنیدن صدای آرتام بهش نگاه کردم:
-چیزی گفتی؟
-پرسیدم چرا ساکتی.
-همینطوری.
-از اینکه گفتم زودتر بیایم ناراحتی؟
-نه
یه ذره نگاهم کرد و گفت:
-یا شایدم بخاطر حرفاییِ که به کاوه زدیم؟
-معلومه که نه.
romangram.com | @romangraam