#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_156
خندیدم و گفتم:
-خودشیفتگی رو از قلم انداختی.
-بله؟ من خودشیفتم؟
-خودت چی فکر میکنی؟
-الکی تهمت نزن....این وصله ها با یه من سیریشم به من نمی چسبه.
-اون که صد البته.
-حالا تو باور نکن ولی به روزی بهت ثابت میشه که من چه جوون باکمالاتیم.
*************
امروز هیچکدوم از دوستایی که باهاشون صمیمی ترم تو عمل همراهم نیستن که هیچ از شانس تاریخیم طنازم تو گروه ماست. از موقعی که من دید شروع کرد به چشم و ابرو اومدن و چند باری هم بهم تیکه انداخت ولی من حال و حوصله ی جروبحث کردن باهاشو نداشتم و ترجیح دادم بهش توجه نکنم تا خودش خسته بشه. بالاخره دکتر کشاورزی اومد و رفتیم تو اتاق عمل.
وقتی از اتاق عمل بیرون اومدم آرتام و دیدم که چند تا از دکتر و پرستارای خانم دورش بودن و داشتن میگفتن و می خندیدن....من مطمئنم که توانایی زدن مخ دخترا رو تو کمتر از سی ثانیه داره...از تصور این فکر لبخندی رود لبام نشست. آرتام تا منو دید با گفتن ببخشیدی از خانما جدا شد و اومد کنارم.
-عمل چطور بود؟
-خوب بود، آب و هوای بیرون اتاق عمل چطور بود.
خندید و بعد از زدن چشمکی، گفت:
-بهاری.
از کارش خندم گرفت، همون لحظه طناز همراه یکی از دکترای مرد از اتاق بیرون اومد و با دیدن ما دو تا که در حال خندیدن بودیم، چشم غره ایی به من رفت.
آرتام رد نگاهم و دنبال کرد و با دیدن طناز پرسید:
-چیزی که بهت نگفت؟
romangram.com | @romangraam