#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_150

-بهت گفته باشم من نمیذارم مهمونی رو خراب کنیا.

*************

صبح بعد از تحویل دادن شیفتم منتظر موندم تا آرتام بیاد. چشمامو به زور باز نگه داشته بودم. بالاخره بعد از یه ربع پیداش شد. حواسش به گوشیش بود واسه ی همین از جام بلند شدم و رفتم طرفش. با صدای سلامم سرشو بلند کرد.

-سلام، هنوز نرفتی؟

-نه کارتون داشتم.

چشماشو ریز کرد و با دلخوریه ساختگی نگام کرد. منظورش و فهمیدم....خندیدم و گفتم.

-کارت داشتم.

-حالا شد. امر کن.

-مامان برای امشب برای شام دعوتت کرده.

یه ذره فکر کرد، سریع گفتم:

-البته من بهش گفتم که شاید کار داشته باشی...اگر نمی تونی بیای من درستش میکنم.

-نه کاری ندارم، فقط داشتم فکر میکردم تا کی اینجام. من تا نزدیکای ۸ اینجا کار دارم. بعدش سریع میرم خونه آماده میشم و میام.

-باشه مشکلی نیست.

-فقط من دعوتم؟

-مهمونایی که تو نامزدی بودن میان.

-پس یعنی مادربزرگتم هست.

-اوهوم...


romangram.com | @romangraam