#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_159

برای همین با خنده از بغلش بیرون اومدم و گفتم:

_ عــــه سیا گفتم بگو چطور شدم نکه بغلم کنی

و قدمی دیگه به عقب برداشتم

اما جوری که متوجه ترسم نشه

لبخندی زد و دندونای مرتبشو به رخ کشید و بعد با لحن مهربون همیشگیش گفت:

_ مثل همیشه عروسک شدی

و بعد اخمی تصنعی کرد و گفت:

_ اما اینجوری تو چشمی دوست ندارم

خندیدم و کلی ذوق کردم

خوشحال بودم ازین که روم حساسه و چقدر راجب این مسئله احمق بودم

وقتی از اتاق بیرون رفت به انعکاس خودم توی آینه نگاه کردم

رنگ سفید پوستم با تاپ مشکی تنم که یقه ای دلبری داشت هارمونی قشنگی پیدا کرده بود و دامن ستش به همراه کفش های مشکیم و به همراه لاک جیغ تضاد خاصی و ایجاد کرده بود

موهامو لخت شلاقی کرده بودم که کناره هاش بافت هایی داشت

به همراه دستبندی که اسم سیاوش روش حک بود

تولد بابا بود و باید بهترین رو میپوشیدم

مهمونا تقریبا اومده بودن

اینو سر و صدای پایین بهم اعلام میکرد

بالاخره تصمیم گرفتم برم بیرون

بعد از نگاه کوتاه دیگه ای از اتاق بیرون اومدم که توی اغوش کسی افتادم و وقتی فهمیدم کیه مثل همیشه لرزی توی بدنم افتاد و سعی کردم ازش جداشم اما دستاش همچنان دور کمر لخت و باریکم حلقه بود

نفس هاش که توی موهام پخش میشد حالمو بدتر میکرد

با التماس و صدایی اروم گفتم:

_ ولم کن

نفس عمیقی کشید و گفت:

_ چطوری ولت کنم ها؟ تو دلیل این نفس هایی!

با تمام زورم هلش دادم اما زور اون کجا زور من کجا

حتی باعث شد بیشتر توی بغلش جا بشم که صدای سیا نجاتم داد:

_ بابا؟

عمو بالاخره ولم کرد و وقتی ازم دور میشد لبخند خاص و خبیثی زد:

_ داشتم عروس گلمو بغل میکردم و میگفتم چقدر خوشگله، ماشالا دخترم به مامانش رفته

از لفظ {دخترم} که گفت صورتمو جمع کردم

سیا نزدیکم اومد و گفت:

_ نخیر، خانوم من تکه

و بعد چشمکی بهم زد

لبخندی زوری به روش زدم

خدایا

من چجور به این پسر راجب باباش بگم؟!

چطور به عشقم بگم باباش به من چشم داره؟!

چطور؟! )



_ نیاز نیاز

romangram.com | @romangram_com