#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_150
اینا اینجا چیکار میکنن
به محض دیدن من چهره همشون بهت زده شد و اولین نفر یاسی بود که آژیرکشون سمتم اومد
_ نیااااااز چیشدی تو دختر؟ هااا؟
و با دو به طرفم اومد و بعد از اون هستی
هردوشون رو سرم تلنبار شده بودن و یه بند سوال میپرسیدن
_ واییییی بچه ها دیوونم کردین برین عقب دو دقیقه نفس بکشم
با دادی که زدم یاسی و هستی ساکت شدن و مات بهم نگاه کردن
روهام و محمد هم که از اول فقط نگا میکردن
فکر کنم منتظر بودن اون دوتا کپنشون تموم بشه که شروع کنن
محمد با چهره ای عصبی نگام میکرد و اینو که (میکشمت خودم) از توی چشم هاش میخوندم
وارد خونه شدم و اونام همچنان در سکوت پشت سرم اومدن و رو مبل نشستن که روهام بالاخره گفت:
_ چیشده نیاز؟ این چه وضعیه؟
و بعد به چهره درب و داغونم اشاره کرد
دستمو کمی جا به جا کردم و گفتم:
_ خوبم چیزی نشده
_ چیزی نشده؟؟ نگاه کن قیافتو
محمد که تا اون لحظه تو چشام فقط نگاه میکرد گفت:
_ مگ نگفتی چیزیم نیست و اومدم با دوستام؟مگه نگفتم دردسر درست نکن ها؟؟ نگفتم؟؟
حرفی نداشتم بهش بزنم و فقط نگاش کردم
وقتی دیدن حرفی نمیزنم دیگه چیزی نگفتن
هستی رفت و یکم خوراکی اورد تا بخوریم
منم ساکت بودم و نظاره گر کاراشون بودم که هستی تو بغل محمد بود و یهو محمد سرشو نزدیک هستی برد که یاد فریاد افتادم
وقتی سرشو نزدیکم اورد و من چشم هامو بستم و اون کار احمقانه رو کردم دستم که رو گردنش گذاشتم چشم هامو بستم و بعد گرمی لباش...!
سرمو تکون دادم تا اون افکار و اون خاطره از ذهنم بیرون بره
_ بچه ها نیاز خل شده
با صدای یاسی بهش نگاه کردم و گنگ پرسیدم:
_چی میگی؟؟
- نیاز چته؟ چرا چشات و بستی سرتو هی تکون میدی؟ نکنه ضربه به سرت خورده؟ عکس گرفتی ها؟؟
_ هیچی، چیزی نیست
و بعد به تلویزیون نگا کردم و شبکه هارو پایین بالا کردم که اونم موقعیت منو نشون داد
خدایا چرا این صحنه همش برام تداعی میشه
چرا باید الان فیلمشم ببینم
کلافه از جام بلند شدم و دور خودم شروع کردم به چرخیدن
خدایا دارم دیوونه میشم
چیکار کنم
سه ساعتی بچه ها نشستن و حرف زدیم
بین حرفاشون خیلی سعی کردن از زبونم بکشن اما چیزی نگفتم و با ایما و اشاره به یاسی گفتم بعدا براش توضیح میدم
سه روز گذشته بود و من مدام با خودم درگیر بودم
romangram.com | @romangram_com