#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_134
عجیب اون لحظه دلمو بُرد !
فریاد به بهار زل زده بود
یه لحظه از بهار چشم گرفت و به من نگاه کرد و سریع باز به بهار نگاه کرد
نمیدونم چرا خشک شده دوباره برگشت و به من نگاه کرد
نگاهش اول از پاهام شروع شد و کمکم اومد بالا و نگاهش که رو لبام خشک شد
حس کردم یخ زدم
نگاه یخ زدشو به چشمام دوخت و گفت:
- بچه ها میریم عروسی؟
با تعجب نگاهش میکردم
صالح با تعجب گفت:
- نه !
فریاد با خونسردی بهم زل زد و گفت:
- پس چرا نیاز تیپ اونایی که میرن عروسی رو زده؟
همه در سکوت به من زل زدن و من با حرص چشمامو ریز کردم و نگاهش کردم
داشتم آتیش میگرفتم
تصمیم گرفتم یبارم که شده من بسوزونمش
- آب بیارم؟
فریاد با چشمای ریز شده گفت:
- واسه چی؟
با نیشخند از کنارش گذشتم و گفتم:
- چون اون جات سوخته !
تو دلم صلوات نذر کردم که نزنه لهم کنه
ازش دور شدم و سوز و سرما یهویی تو تنم رسوخ کرد و احساس لرز و سوزش کردم و مور مورم شد و سفیدی چشم انداز جلوم باعث شد چشمامو ریز کنم
بهار با سرعت پشتم اومد و کنارم ایستاد
صدای صالح رو از دور شنیدم:
-کاریش نداشته باش، دختره!
بهار با بهت اروم گفت:
- چه دل و جرعتی داری تو
برگشتم سمتش و با پوزخند گفتم:
- خب معلومه که باید تعجب کنی چون من مثل تو تو سری خور نیستم
با بهت نگاهم کرد و کم کم تو چشمای گرد و قهوه ایش قطره اشک جمع شد
تو خیلی از عکسایی که تو اتاق فریاد داشت لنز سبز گذاشته بود
ولی در اصل چشماش قهوه ای بود
خوشگل بود
ولی نه به اندازه ی من
بدون توجه به چونه لرزون و نگاه مظلومش بهش پشت کردم
باید یاد میگرفت که قوی باشه
فریاد و صالح و عارفم اومدن
romangram.com | @romangram_com