#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_130
بهار نگاه خیسشو گنگ به چشمای قرمز من دوخت و گفت:
_ با من تو یه اتاقی
کلافه چشمامو با حرص بستم و اونم در اتاق رو به رو باز کرد و منتظر نگاهمکرد
باحرص رفتم تو اتاق و چمدونم کنار تخت بود
یه اتاق مشکی زرشکی
ساده و شیک
نشستم رو تخت گوشه اتاق و به رو تختی زرشکی رنگ چنگ زدم و با حرص به بهار زل زدم
هیچیش از من سر نبود
فقط قدش دراز بود !
من یکم کوچولو بودم
با حرص اروم گفتم:
_ با فریاد چه جوری آشنا شدید؟
کافشنشو در آورد و رو تخت گذاشت و زیپ چمدون کوچیک و مشکیشو باز کرد و در همون حال گرفته گفت:
_ وحید کارمند دوستش بود، منم عاشق وحید، زیاد میرفتم شرکتشون، یه روز اونجا فریاد حمله بهش دست داده بود نفس کم اورده بود منم آسم داشتم، فوری رفتم بغلش کردم اسپری آسممو گذاشتم تو دهنش
همین طوری نگاهم میکرد، بعد از اون ماجرا کمکم بهم نزدیک شد و بعدشم عاشقم شد
با حرص به قد و بالاش نگاه کردم و گفتم:
_ هووم...چه رمانتیک
بهار با غم چشماشو بست و اروم گفت:
_ اگر وحید بفهمه از دستم عصبی میشه ولی من به خاطر خودش این کارو کردم
چشمامو اروم بستم و زیپ کافشنمو با حرص باز کردم و پشتمو کردم و پرده رو کشیدم و به نمای برفی رو به روم زل زدم
چند صد متر جلو تر همه اسکی میکردن
ولی خب نمیدیدمشون فقط میدونستم به اونجا نزدیکیم
لبمو اروم گزیدم ک زیر لب گفتم:
_ عاشق من میشی فریاد، قول میدم !
_ چیزی گفتی؟
با شنیدن حرفش ترس برم داشت که حرفمو شنیده باشه اما سعی کردم چهره خونسردمو به خودم بگیرم و بعد از ثانیه ای به سمتش برگشتم و گفتم:
_ گفتم خیلی گشنمه
و به طرف چمدونم رفتم و از داخلش شلوار آبی آسمانیمو به همراه بافت سفید کوتاهم برداشتم و موهامو از دو طرف دورم ریختم و کلاهشو روی سرم انداختم و بعد دکمه های بافتمو بستم و انگشتی آستیناش رو توی انگشتم کردم و خواستم بدون توجه به بهار از اتاق بیرون برم که صداش متوقفم کرد
_ وایستا باهم بریم
با چشم هایی از کاسه در اومده رومو به سمتش برگردوندم و گفتم:
_ اونوقت به چه دلیلی من باید وایستم؟
درحالیکه از جاش بلند میشد و یقه لباسشو بالا میداد گفت:
_ من به فریاد گفتم هرجا برم و باشم توام باید با من باشی، به این دلیل من اومدم
توی صداش اینو که حرفاش بی قصد و قرضه احساس میکردم اما اینکه فریاد منو فقط به عنوان یک بادیگارد برای عشقش اورده رو نه با چهره ای عصبی و صدایی که سعی در نگه داشتن تن پایینش داشتم گفتم:
_ عزیزم من بادیگارد و محافظ کسی نیستم، بند و کش شلوارتم نیستم که دنبال کسی کش بیام و راه بیفتم
و بعد از گفتن حرفام بدون در نظر گرفتن صورت بهت زدش از اتاق خارج شدم
وای چقد پرووعه این فریاد
یعنی من فقط برای بهار اینجا بودم ؟!
romangram.com | @romangram_com