#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_236

- حالا اگه گفتی چه جوری می شه شایان رو تا ابد سرکار گذاشت؟!



- سیامک برو دیگه حوصله ندارم، چه می دونم آخه!



دوربین را به صورتم نزدیکتر کرد.



- حوصله ندارم یعنی چه؟ کاری نداره که ، روی دو طرف یه کاغذ می نویسی « صفحه بعد و بخون!»



شلیک خنده بچه ها به هوا برخاست .این بار خودم هم خنده ام گرفت .فرزاد دستش را جلوی دوربین گرفت و آن را به عقب هل داد.



- اذیتش نکن سیامک!



سیامک بلند شد و دوربین را به صورت فرزاد نزدیک کرد.



- اِ، ببخشید آقا، حواسم نبود شما بادی گارد ایشون هستید!غلط زیادی بود قربان، دیگه تکرار نمی شه!



باز همه به قهقهه خندیدند و شایان با لحنی تهدیدگرانه گفت:



- حالا دیگه من و سرکاری می ذاری آقا سیامک، آره؟!



بلند شد و دوربین را از او گرفت و به الهام سپرد. سپس سیامک را کشان کشان بسمت دریا برد و به آب انداخت .همه خندیدند و نرگس جیغ و داد میکرد! کمی شنا کردند و خیس و خندان به جمع پیوستند .بلافاصله پسرها، جگرهایی را که از قبل مهیا شده بود به سیخ کشیدند و روی آتش کباب کردند و به دستمان دادند . در آن هوای مطبوع واقعا می چسبید! این بار شایان دوربین را بدست گرفت و گفت:


romangram.com | @romangram_com