#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_235



با این حرف همه به خنده افتادند و سیامک سیب زمینی هایی را که در زیر آتش پنهان کرده بودیم یکی یکی خارج کرد و به دست همه داد .نرگس فرزاد را هم فراخواند و او سر به زیر و سنگین کنار من نشست .



احساس غریبی داشتم .نوعی لذت شعله ور شدن در عشقی آتشین و تلخی حزن و اندوهی لایتناهی ! سیامک دوربین را برداشته و با لودگی سر به سر همه می گذاشت .هنوز همانطور سر به زیر و مغموم با سیب زمینی ام بازی میکردم که دوربین را نزدیک صورتم گرفت .



- احوال شیدا خانم؟!



به لحن پر از شیطنتش لبخند متواضعانه ای زدم .



- ممنون سیامک بر حالم خوبه!



دست بردار نبود .با سماجت پرسید:



- شیدا اگه گفتی یه نقطه آبی روی دیوار سفید چی می تونه باشه؟



به دوربین خیره شدم و با بی حوصلگی شانه ای بالا انداختم .با خنده ای پر صدا گفت:



- خوب یه مورچه است که شلوار لی پوشیده



همه به خنده افتادند و او باز پرسید:




romangram.com | @romangram_com