#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_174

- ما.......مان......تشنمه!



با شنیدن صدایم ، همگی از جا پریدند.



- جان مامان!الهی قربونت برم عزیزم، من اینجام.خدایا شکرت!



الهام بلافاصله لیوانی آب به به لبهایم نزدیک کرد و جرعه ای از آ ن را در حلقم ریخت و با عجله از اتاق خارج شد.



- اینجا کجاست؟!



مهتاب خانم دستم را به گرمی فشرد:



- نگران نباش عزیز دلم، اینجا خونه فرهاده .حالت چطوره؟احساس درد می کنی؟



- حالم خوبه ، چه اتفاقی افتاده؟!



مادر لبخند بی رمقی زد:



- آروم باش دخترم، تو پات سُر خورد و افتادی توی استخر، سرت یه زخم کوچولو برداشته، اصلا جای نگرانی نیست



کم کم همه چیز را بخاطر آوردم؛ آب بازی و دویدن به دور استخر، و بعد هم سقوط در آن....پس شایان کجا بود؟ بر سر فرزاد چه بلایی آمد؟


romangram.com | @romangram_com