#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_97
فکر کنم فهمیده به چی فکر می کنم...
چه با شعور...
چه با درک و فهم....
چه مهربون....
اومد سر میز من نشست و گفت :ببخشید خانوم.. فک کنم بدونم چی تو ذهنتونه... من اون نیستم یعنی شکل اونم....
یعنی در اصل اون شکل منه...
منظورم از اون بردیاس...
همون بچه هه که چند روز پیش باهاش برخورد داشتین....
اسمم امیره... داییه بردیام... افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
منم زارتی از دهنم پرید :تربچه 300000 ساله از تربچستان....
وایییی خدا گند زدم...
بچه سرخ شد...
صدامو صاف کردم و گفتم :ببخشید... اما فکر نمی کنم لازم باشه جواب بدم....
گفت :آه درسته... قصد جسارت نداشتم... آدم جالبی هستین...
من فقط میخواستم اگه اجازه بدین........
واییی خواستگاری....
اگه اجازه بدین برادرتون شم... آخه دلم می خواست خواهر داشته باشم که کوچک تر باشه... اما خوب قسمت نشد....
ای نگین به قربونت... چشم... آجی به فدات....
و اینگونه آشنایی من با امیر جان.... برادرم.... البته الکی ها... آغاز شد....
نیلوفر :
سوار هواپیما که شدیم صلوات های نگینم شروع شد...
طنی خسبیده بود....
منم داشتم به امیر و نگین میخندیدم....
نگین از بلند شدن پرواز و ارتفاع زیاد وحشت داشت... امیرم هی سر به سرش میگذاشت و میترسوندش...
romangram.com | @romangraam