#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_95
اما یه حسی میگفت نگین منظورش اون نبود....
به هر حال من به حسه و نگین توجه نکردم و آروم به سمت پسر بچه هه رفتم...
جلوش زانو زدم که با چشمای گرد و درشت و خاکستریش بهم زل زد...
دستمو آروم بردم جلو و صورتشو لمس کردم... یه لبخند زدم که با اون دندون خرگوشی هاش خندید..
واییی که میخواستم گازش بگیرم...
خودمو کنترل کردم و فقط بوسش کردم... یهو به خودم اومدم...
این کیه؟
چیه؟
پیش من چیکار میکنه؟
اینجا کجاست؟
من کیم؟
در آخر با یاد آوری موضوع به سوالات خنگ وارانم خندیدم....
دور و اطراف رو نگاه کردم که مامان بچه هه رو پیدا کنم...
یه خانوم چادری چند قدم اونور تر وایساده بود و چشمش به ما بود...
مامانشم خیلی خوشگل بود... دید بش نگاه میکنم خندید...
واییی یکی منو بگیره....
عاشقش شدم.....
خلیم واسه خودم ها...
پسر بچه هه رو بغل کردم و سمت خانومه رفتم...
گفتم :مادرشین؟
گفت :بله... با اجازتون....
بچه رو بش دادم....
قبل اینکه بره یه سنگ چشم و نظر تو کیفم داشتم....
romangram.com | @romangraam