#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_94
واسه همین برگشتم به هتل...
تصمیم گرفتم یکی دو ساعت بخوابم تا درد سرم آروم شه...
سرم به بالشت نرسیده خوابم برد... ساعت حدود یازده بود که بیدار شدم...
البته اونم با صدای در...
در رو به هوای اینکه یکی از خدمه های هتله باز کردم اما....
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا من از دست تو آرامش ندارم؟
این جمله ای بود که به بلای آسمانیم گفتم....
همتون هم آشنایید دیگه؟؟؟
طنی بود و البته خواهریم نگین
طنی رو دادم اونور و پریدم و نگین و بغل کردم....
نگین با این حرکتم پقی زد زیر خنده....
منم گفتم خو چیه؟ طنی قهوه ای بش میاد...
دیگه عر زدناش دست خودش نبود منم که مردم دوست هلش دادم تو اتاق و یکی از بالشت ها رو گذاشتم دم دهنش....
حالا نوبت طنی بود که عر بزنه...
هی خدا....
دوست ندادی ندادی، حالام که دادی فقط عر زدن بلدن....
هی حکمتتو شکر...
نزدیک ناهار بود واسه همین آماده شدیم تا بریم لابی.....
مانتو پرتقالی با شلوار و شال خاکی رنگ و کفش های پرتقالی پوشیدم...
به احترام مکان مقدسی که توش بودیم هممون چادر سرمون کردیم...
رفتیم پایین... من که سرم پایین بود اما با سقلمه ی نگین سرمو گرفتم بالا....
وایییییییییییییییی هلوووووووووو
منظورم پسر گوگولی مگولی بود که تاتی تاتی میکرد...
romangram.com | @romangraam