#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_85


اونم که کلا عاشق تلپ شدن و چتر شدن بود قبول کرد...





طنی هم مسوول خبر دادن به بچه ها شد...

بعد از اینکه بهشون خبر دادیم، طنی رفت بالا تا آماده بشه و منم رفتم تو اتاقم تا آماده شم...





مانتو صورتی ملیح با شال و شلوار سورمه ای...

کفش و ساعت صورتی..

کیفی سورمه ای...

رژ صورتیییی هم زدم...





آماده رفتم بیرون... همون موقع طناز هم اومد... تیپش بر عکس من بود.... واقعا اسمش برازندش بود....

خیلی ناز شده بود کثافت...

با هم دیگه رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم... حوصله آهنگ دوبس دوبسی نداشتم واسه ی همین آهنگ های حمید عسگری بهترین گزینه بود...

آهنگ شروع شد و من و در خلسه ای کمی تلخ تا قسمتی شیرین فرو برد......





تلخیش به خاطر حماقت هایی بود که کردم و شیرینیش واسه خاطرات شیرینم بود...

درسته خیلی جاها یا بهتره بگم بیشتر جاها شیرین بود........ اما اگه با درک الان برمیگشتم به اون موقع... اصلا این کار رو نمیکردم.....

سرمو تکون دادم تا یهو افکارم جلوی چشمام نیان و باعث شن بلایی سر خودم و طنی بیارم...





با عوض کردن دنده پامو روی گاز فشردم و رفتم به سوی یک دور همی شاد و مفرح.....





نیلوفر :

دم رستوران مورد نظر پارک کردم و کیفمو برداشتم... بعد از اینکه خودمو صاف و صوف کردم (درسته؟ )

دزدگیر رو زدم و کنار طنی قدم زنان به سمت رستوران راه افتادم....

وارد رستوران که شدم، هوای مطبوع روحمو نوازش داد...

ا چیزه ببخشید... منظورم این بود بوی غذا دلمو مالش داد





به سمت میزی که بچه ها سرش بودن رفتیم... آخه اونا با ماشین صدف اومده بودن... بعد از سلام و علیک و حال و احوال.... غذا رو سفارش دادیم....





به بچه ها گفتم یه برنامه واسه تعطیلات ریختم و اگه موافق هستین، اجراییش میکنیم...

نگاهاشون کنجکاو یا به عبارتی فوضول شد.....





منم اون چیزی که تو فکرمه رو گفتم و بچه ها هم استقبال کردند...





اما خوب فکر نمیکردند که مامان هاشون بزارن تنها بریم جایی بیرون تهران...

که اونم من گفتم :بسپرید دست من...



romangram.com | @romangraam