#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_208


آرتیمان :

فرزاد :کی این فکر رو انداخت تو کلت؟

من :رامی

فرزاد :تو با طناب پوسیده اون هیچ وقت نباید توی چاه بری، اون مگه چقدر از این دختر میدونه که فکر انتقام مسخره و بی معنی و تو سرت انداخته... من نمیگم همه دخترا قدیسن یا نه همشون خیابونین فقط میخوام بگم نباید با احساس یه دختر بازی کنی... ببین آرتی تو هزاران کثافت کاری کردی بدون هیچ حسی و فقط برای رفع نیاز اما به این دختر یه حسی فک میکنی داری... به نظر من باید به خودت فرصت بدی... اما توی این فرصت نباید فکر انتقام بیاد توی ذهنت، اونموقع میتونی درست تصمیم بگیری. ...

من:اگه ازدواج کردم و ازش خسته شدم؟

فرزاد :واقعا نمیدونم.... چای یا قهوه؟

من:چای...

فرزاد نمیدونست اما من میدونستم اگه خسته شدم دوباره برمیگردم به روال قبلم...

اینبار با فکر به اینکه به خودم فرصت دادم اما نشد...

باید در اولین فرصت با پدر و مادر صحبت کنم...

هرچه سریعتر باید بیان و بریم خواستگاری....

تا منم از این بلا تکلیفی نجات پیدا کنم.....

با این فکر پوفی از سر خستگی ذهنم کشیدم که مصادف شد با اومدن فرزاد....

فرزاد :چیه؟ فکرتو درگیر نکن بابا... راستی از آبتین چه خبر؟؟؟؟

من:نپرس که عین توپ شده.... یعنی به زور راه میره.... همشم تقصیر نیلوفره.... همش میچپونه تو دهن این بچه.... اینم میخوره...

فرزاد خندید و گفت :

بزار بخوره قلقلی میشه..... توهم چاییتو بخور بعدم شرتو کم کن میخوام استراحت کنم..... اونم چه استراحتی.....

من:خل، بی حیا....

فرزاد :نه که توهم با حیایی و...

من:کوفت...

چاییمو خوردم و پاشدم که فرزاد گفت :

بابا شوخی کردم به دل نگیر....

من:

میدونم خل و چل. میخوام برم پیش آبتین فعلا....

از خونه فرزاد زدم بیرون و رفتم سمت خونه خودم....

یادم باشه فردا با بابا درمورد این موضوع صحبت کنم.....





نیلوفر :

صدای زنگ ساعت باعث به زور بلند شدنم از تختم شد...

نگاه حسرت واری بهش انداختم و گفتم :عشقم صبر کن نماز بخونم میام پیشت....

یه بلوز گشاد و بلند پوشیدم چون خوب نیست لخت نماز خوند....

رفتم وضو گرفتم و چادر و جانمازم و گذاشتم....

آماده شدم و قامت بستم.....

اساسا از نماز صبح چون کوتاه بود خوشم میومد....

برای همین زود خوندم و همونجا جانماز و چادر رو گذاشتم و دوباره خوابیدم....

نمیدونم ساعت چند بود که از خواب خسته شدم و بلند شدم.....

دیدم یازدهه.....

صورتمو شستم و از یخچال شکلات صبحانه و یکم نون گذاشتم بیرون...

در حد دو لقمه خوردم و رفتم سراغ گوشیم......

امروز حال غذا پختن نداشتم و از بیرون میگرفتم.....

پیش آبتینم عصر میرفتم.....

واسه همین هم رفتم سرگوشیم....

نتمو روشن کردم تا تلگرامم آپدیت شه.....

چون طول میکشید هم رفتم رمان بخونم......

یه رمان هامو باز کردم و شروع به خوندن کردم.....

رمان جالبی بود.....

romangram.com | @romangraam