#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_193


البته کار خیلیییییییییی سختیم هست....

داشتم به سختی جوج پختن فک میکردم که دیدم نیلو دست آبتینو گرفت و پاشد....

گفت:

میشه یه دوره با آبتین بزنیم؟

منم دیدم موردی نداره قبول کردم.....

وابستگی عمیق تر....

مساوی با.....

پیشرفت بیشتر من.....





نیلوفر :

اوف خدا ای فلک، ایش نشد راحت حلیممونو بخوریما...

با قیافه داغون سلام علیک میکردم که آرتی اومد جلوم،،،

دهنمو که برای سلام باز کردم، چیزی دیدم که باعث شد با بهت دهنمو ببندم...

خدای من...

خدای مهربونم.....

با دیدن آبتین که از پشت پای آتی اومد بیرون بهت زدم کرد...

قطره اشکم ریخت روی گونم که به همراه اون زانو زدم...

دستامو از هم باز کردم که اومد توی بغلم و خوشیمو با گفتن کلمه مقدس و زیبای ماما تکمیل کرد....

اشکام بی اختیار صورتمو خیس کرد....

یکم که به خودم اومدم نگاه متاثر بچه ها رو دیدم...

یک ساعت از دیدن آبتین گذشته بود....

توی این یک ساعت بدون اینکه غریبی کنه توی بغلم بود...

منم دیدم بیکارم و آبتینم یکم سبک شده....

تا تونستم میوه میکردم تو حلقش...

اونم ماشاءالله، چشم آرتی کف پاش حلقو وا کرده بودو فقط میخورد....

توی همین زمان نگاهی به آرتیمان انداختم که دیدم سرشو کرده تو گوشیش و هی نیشش شل میشه...

بعد دوباره جمع میشه...

نچ نچ نچ باید پیچ گوشتی بیارم سفت کنم پیچشو...

داشتم به نحوه سفت کردن نیشش فکر میکردم که شتلق رامیار کوبید پس کله ی آرتی...

بیچاره ی فلک زده...

با شنیدن پیشنهاد امیر که گفت جرات حقیقت بازی کنیم، قیافه آویزونی پیدا کردم....

خدایی خز شد..

که اونم خدا را شکر آرتی گفت خزه و قرار شد والیبال بازی کنیم...

و بازم در تالار اندیشه رو باز کرد که دختر پسر مقابل هم نباشیم و تیما یه دختر یه پسر باشه...

امروز زر های مفیدی زد یادم باشه بش بگم...

البته نه که جرات دارم...

بازی مون شروع شد...

از اون بازی های لج درار...

هی یه امتیاز اونا یکی ما......

البته الکی الکی بردنا.....

چون هم یه امتیاز الکی گرفتن ویدئو چکم نداشتیم بگیم اشتبه...

هم اینکه پای من پیچ خورد...

و تموم این اتفاقات باعث برد اونا شد...

و درآخر تصمیم خبیثانه ی نگین بی شعور و امیر...

موندن تا صبح تو پارک چیتگر...

ووییییییی...

romangram.com | @romangraam