#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_183




وا... مگه بسته نرسه به فرستنده زنگ میزنن؟؟؟ به هرحال مانتو مو پوشیدم و شالمو انداختم سرم...





با همون شلوار راحتی و دمپایی ابریام رفتم دم در که...





یا خداااااااااااا... زلزله... بختک.... گودزیلااااا...





در رو که وا کردم دیدم یکی عین چی افتاد روم... و خو میدونین که نگین بود دیگه....





از خودم دورش کردم که دیدم با ساک و چمدان و اینا اومده...

از جلو در رفتم کنار که بیاد تو....





بعد اینکه وسایلشو توی اتاق مهمون گذاشتم و لباس هاشو در آورد اومد پیشم تو آشپزخانه چون داشتم صبحانه آماده میکردم...





میز رو چیدم و نگین هم نشست...

در حالی که داشتم لقمه میگرفتم، بدون اینکه بپرسم چی شد توضیح داد که.....





_واییییییی نیلو، آقام اجازه داد بیام تهران درس بخونم... جیغغغ...

اما نکته بدش اینه که نمیتونم پیش تو بمونم...

شرط گذاشته خونه عمم باید بمونم.... منم دیدم بهتره اینه که اصفهان باشم قبول کردم...





و بعد از دوساعت فک زدن و سرمنو خوردن روی مبل خوابش برد...

اوف خدا رو شکر...





وقتی خوابش برد من تازه تونستم برم سر غذا پختن...

اومممممم خب خب خب خورشت بامیه درست میکنم.....

به به...





وقتی خورشتم جا افتاد و برنجمم دم انداختم، رفتم سر گوشیم....

نتمو روشن کردم و پی امامو چک کردم....





سرم تو گوشیم بود که نگین بیدار شد و با نگاه به ساعت دیدم میشه غذا رو خورد...





پس تا دست و صورتشو بشوره سفره انداختم...

کلا ثبات ندارم...

romangram.com | @romangraam